آپاتوساروس

پسرک صبح که چشمانش را باز کرد احساس کرد یک چیزی در کنارش وول می‌خورد. چشمانش را که خوب باز کرد دید عروسک دایناسورش است. چمانش قد پرتقال گرد شد. از جا پرید و پتو را کنار زد. آپاتوساروس کوچک داشت تشک را می‌جوید. سرش […]

چند داستانک عجیب و غریب

دندان عاریه‌ای دندان‌هایش را در آورد و گذاشت روی میز. کاسه‌اش را بلند کرد و غذای میکس شده را سر کشید. دندان‌ها توی دهانش لق می‌خوردند. با دهانش میزان نبود. وقتی آدم مالِ مرده را کش می‌رود تهش چیز دندان گیری نصیبش نمی‌شود. 2. شستنِ […]