چند داستانک عجیب و غریب

دندان عاریه ای دندان هایش را در آورد و گذاشت روی میز. کاسه اش را بلند کرد و غذای میکس شده را سر کشید. دندان ها توی دهانش لق می خوردند. با دهانش میزان نبود. وقتی آدم مالِ مرده را کش می رود تهش چیز دندان گیری نصیبش نمی شود. 2. شستنِ افکار بیهوده از دست افکار آلوده اش خسته […]

آنها باید نرده ها را رنگ بزنند

عرق از سر و کولش سرازیر بود. نگاهی به انتهای پل انداخت. تازه رسیده بودند به میانه پل. حالا حالاها کار داشتند. نگاهی به آدم های دور و برش انداخت. چندنفر دیگر مثل خودش توی شر شر عرق داشتند با برس های رنگی، رنگ می مالیدند به نرده ها. فردی که دست راستش بود برسش را زمین گذاشت و رو […]

کتاب های نخوانده و جلال آل احمد

این چند روزه بالاخره دارم از زیر بار عذاب وجدانِ کتاب های نخوانده و یا نیم خوانده خلاص میشوم. البته هنوز مانده! چندتایشان کتاب هایی هستند که خیلی سال است می گویم یک روز سر فرصت می خوانمش و بعضی هاشان کتاب های خاک خورده ای هستند که سنشان از مادرم هم بیشتر است! مثلا همین کتابِ از رنجی که میبریم که […]

شهر پر از قصه است

هر آدمی یک قصه دارد. همه ما قصه ای برای تعریف کردن داریم. زندگی برای همه بر یک منوال نمی چرخد، پس هر کس قصه ای متفاوت دارد برای خودش. شهر پر از خانه است و هر خانه قصه ای را در دل خود جا داده. پشت در های بسته و پرده های کشیده، توی ماشین های در حال عبور، […]