عاطفه خانم

عاطفه ایستاد و به ابرهایی که آسمان تازه تاریک شده را تیره‌تر می‌کردند خیره شد. از خودش پرسید که بهتر نیست برگردد؟ شاید باران می‌بارید. یاد روز قبل افتاد. وقتی که سپیده سینی چای را گذاشته بود روی میز و […]

گزارش یک مورد اوج‌هراسی

پنج‌شنبه امروز حوصلۀ بیدار شدن نداشتم. بلند می‌شدم که چه؟ کارهایم خیلی مهم بودند؟ خیلی خوب انجام‌شان می‌دادم؟ این‌طوری لااقل کمی بیشتر می‌خوایبدم و کم‌خوابی شب قبل را جبران می‌کردم. پس کمی دیگر سرجایم وول خوردم تا جایی که کلافه […]

شهریار

فکرش خورۀ جانم شده. هرچه می‌کنم نمی‌توانم تصمیم را بگیرم. حتی نمی‌دانم واقعاً این کار لازم است یا نه. اما گمان می‌کنم آرامم خواهم کرد. عوض کردن اسمم را می‌گویم. می‌دانی؟ راستش من یک برادر داشتم. گاهی کسی از من […]

مؤذّن

وقتی که آفتاب خودش را گم و گور کرد و سایه‌ها قد کشیدند، کَبلایی پله‌هایِ مناره را لخ‌لخ کنان بالا رفت. نفسش که گرفت دیوار تنگ را تکیه گاه کرد و لَختی ایستاد به نفس کشیدن. در تاریک روشنای راه […]

عاطفه خانم

هوا رو به تاریک شدن می‌رفت. آسمان صاف و بی‌ابر بود و ستاره‌ها در حال رخ نشان دادن بودند. عاطفه خوش‌حال بود که بالأخره این لباس را از کمد بیرون کشیده است. سوز پاییزی باعث می‌شد قدم‌هایش را تند بردارد […]