پسرک و نصرت

پسرک آخرین آلبالویِ توی مشتش را خورد و هسته اش را توی باغچه تف کرد. آفتاب تیز می تابید . شلنگ آب را باز کرد و کمی آب پاشید روی سنگفرش های آفتاب خورده. بوی نم پیچید زیر بینی اش. صدای همسایه سمت راستی بلند شد. شیر آب را بست و گوش هایش را تیز کرد. صدای مرد نشت می […]

برادرِ من یک مجرم است

دهن دره ای کرد و کش و قوسی به خودش داد. همان طور که حواسم به جاده بود نیم نگاهی به سمتش انداختم: خوابت میاد؟ -کی میرسیم؟ -شروع کردی باز؟ دیگر چیزی نگفت. تکیه داد و چشمانش را بست. خسته بودم. فکر نمی کردم مسیر اینقدر طولانی باشد. جاده تاریک بود و خلوت. نوری که می پاشید به آسفالت برمی […]

گذشته

1-دمپایی ها خیس بودند. جوراب هایم را در آوردم و دم در گذاشتم. وقتی که برگشتم جوراب ها نبودند. می گوید کار او نیست. ولی مگر غیر من و او چه کس دیگری در این خانه زندگی می کند؟ اگر دمپایی ها را خیس نمی کرد مجبور نمی شدم جوراب ها را درآورم. هر چند که ادعا می کند آن […]

خرگوش گمشده

وقتی که او را که با موهای پریشان و صدای دو رگه از خواب توی درگاهی ایستاده بود و صدایش می کرد را دید، یک چیزی توی دلش هری ریخت پایین. -چیه؟ -خرگوشم کو؟ بدون اینکه به سوالش اهمیتی بدهد گفت: برو دست و روتو بشور تا برات صبحونه بذارم. او نرفت. ایستاده بودو با آن چشمان درشت و سیاهش […]

رژیم

پنیر به اندازه یک قوطی کبریت. نان به اندازه کف دست. یک لیوان چای تلخ. نگاهی به صبحانه محقرش انداخت. تمامش یک لقمه بود. کجایش را می گرفت؟ لقمه ها را کوچک گرفت. بند انگشتی و قلپ قلپ پشت بندش چای تلخ. هنوز گرسنه بود. خامه و کره توی یخچال بهش چشمک میزدند و دلش هوس نیمرو کرده بود. ظرف […]

همسرِ من

درِ آسانسور باز شد. به سمتِ دربِ واحدشان رفت. کلیدی را که در دست آماده داشت در قفل چرخاند و دستگیره را فشرد و قدم به درون خانه گذاشت. چراغ ها خاموش بودند و نورِ صبحگاهی از پسِ پرده های آویخته، میریخت رویِ نقش و نگارِ قالی. در را پشت سرش بست و ساکش را کنار در، زمین گذاشت. بویِ […]

نیمه شب

ساعت از یک نیمه شب گذشته بود. چشم از سقف برداشت و در جایش نشست. رفت سر یخچال و بطری آب را برداشت. چند جرعه ای نوشید و بطری را گذاشت سر جایش. در تاریک روشنای اتاق رفت به سمت پنجره. پنجره را باز کرد و هوای تازه را به ریه هایش فرستاد. پنجره را بست. دوای دردش همین هوای […]

چشم هایش

دست دکتر پیش آمد و پانسمان چشمانش را برداشت.  “نور رو میبینی؟” صدای دکتر بود. با صدایی لرزان و وحشت زده گفت: نه صدای قدم ها را شنید که دور شدند. در این چند روزه که چشمانش زیر پانسمان خوابیده بودند مدام دل دل میکرد تا زودتر باز بتواند دنیا را ببیند. صدای پچ پچشان را می شنید. دور بود و کمی […]

آینه

1-کهنه را برداشت. 2-در سطل آب خیس کرد و چلاند. 3-کهنه نم دار را کشید به آینه. 4-دستمال را که دوباره به آب زد، قرمزی خون های خشک شده در آب پخش شد. 5-کمرش را صاف کرد. 6-گوشه و کنار اتاق را خوب برانداز کرد. 7-گوشه ای از روتختی خونی بود. 8-در کمد را باز کرد و یک دست رو […]

PARANOIA

لابد فکر میکند خیلی زرنگ است. باشد بگذار گمان کند خیلی حالی اش است. بگذار فکر کند خر گیر آورده. من که می دانم. می دانم که تهش چه موجودی است. باید توی یک موقعیت مناسب دستش را رو کنم. نمی شود که همینجوری الکی، بی خود و بی جهت برگِ برنده ام را بسوزانم. می گذارم برای وقتی که دور […]