پلّه

پلّه‌ها را دوتا یکی رفت بالا. با خودش زمزمه کرد: حالا دیگه نمی‌تونه بهم بگه هیچ کاری ازم بر نمیاد. حالا می‌بینه که طرحم به درد نخور نبود و قبولش کردن. پایش سُر خورد. با صورت خورد به پله‌های بعدی. سُر خورد پایین و دیوارۀ […]