پلّه

پلّه ها را دوتا یکی رفت بالا. با خودش زمزمه کرد: حالا دیگه نمی تونه بهم بگه هیچ کاری ازم بر نمیاد. حالا میبینه که طرحم به درد نخور نبود و قبولش کردن. پایش سُر خورد. با صورت خورد به پله های بعدی. سر خورد پایین و دیواره سرش کشید به دیواره پله ها. خون گرمی که از سرش خارج […]