عادت یکشنبه‌ها

هرکس عادتی دارد، عادت من هم این بود که یکشنبه‌ها دفترم را باز کنم و داستانکی بسازم. همه‌اش برای دلخوشی بود. تمام هفته سرم آنقدر گرم کار بود که یادم می‌رفت غذا خورده‌ام یا نه چه برسد به نوشتن و تنها روزی که برایم می‌ماند […]

مؤذّن

وقتی که آفتاب خودش را گم و گور کرد و سایه‌ها قد کشیدند، کَبلایی پله‌هایِ مناره را لخ‌لخ کنان بالا رفت. نفسش که گرفت دیوار تنگ را تکیه گاه کرد و لَختی ایستاد به نفس کشیدن. در تاریک روشنای راه پله به ساعت رنگ و […]

پراشتهایی عصبی

مسعود کفگیر را برداشت و توی بشقابش برنج کشید. نگاهی به ظرف محبوبه انداخت و گفت: ظرفتو بده برات برنج بکشم. محبوبه ظرف سالاد را پیش کشید و گفت: نه یکم سالاد می‌خورم. مسعود ابرویی بالا انداخت و گفت: آخه چیزی نخوردی. -رژیمم -از کی؟ […]

بهانه تراشی

از این صفحه به آن صفحه می‌رفت. وارد هر صفحه‌ای که می‌شد توقفش به دقیقه نمی‌کشید. خودش هم می‌دانست که دارد طفره می‌رود. نگاهی به ساعت انداخت. از نیمه شب هم گذشته بود و او  هنوز چیزی ننوشته بود. پنجرۀ اینترنت را بست و اتصال را […]

آپاتوساروس

پسرک صبح که چشمانش را باز کرد احساس کرد یک چیزی در کنارش وول می‌خورد. چشمانش را که خوب باز کرد دید عروسک دایناسورش است. چمانش قد پرتقال گرد شد. از جا پرید و پتو را کنار زد. آپاتوساروس کوچک داشت تشک را می‌جوید. سرش […]