عاطفه خانم

عاطفه ایستاد و به ابرهایی که آسمان تازه تاریک شده را تیره‌تر می‌کردند خیره شد. از خودش پرسید که بهتر نیست برگردد؟ شاید باران می‌بارید. یاد روز قبل افتاد. وقتی که سپیده سینی چای را گذاشته بود روی میز و […]

مؤذّن

وقتی که آفتاب خودش را گم و گور کرد و سایه‌ها قد کشیدند، کَبلایی پله‌هایِ مناره را لخ‌لخ کنان بالا رفت. نفسش که گرفت دیوار تنگ را تکیه گاه کرد و لَختی ایستاد به نفس کشیدن. در تاریک روشنای راه […]

بهانه تراشی

از این صفحه به آن صفحه می‌رفت. وارد هر صفحه‌ای که می‌شد توقفش به دقیقه نمی‌کشید. خودش هم می‌دانست که دارد طفره می‌رود. نگاهی به ساعت انداخت. از نیمه شب هم گذشته بود و او  هنوز چیزی ننوشته بود. پنجرۀ اینترنت […]