مشغله

خفه می‌کنی خود را در میان مشغله‌ها. به خود می آیی می‌بینی هیچ وقتی نداری که حتی سرت را بخارانی. دو دست کافی نیست، بیست و چهار ساعت کافی نیست. از این‌ور باید بدوی به آن‌ور. هر دستت کاری می‌کند […]

مردابی که ما را می‌بلعد

صبح آغاز می‌شود و خورشید طلوع می‌کند. روزی تازه همراه با امیدهای تازه متولد می‌شود و ما بی‌هدف در جای خود غلت می‌زنیم و پتو را روی سرمان می‌کشیم و به خاطر آلارم ساعتی که تنظیم کرده‌ایم به خود لعنت می‌فرستیم. […]

می نویسم چون

می‌نویسم چون می‌توانم فرصت‌های از دست رفته را باز دوباره زندگی کنم.می‌نویسم چون ردی از من در این دنیا به جا می‌ماند.می‌نویسم چون نوشتن را دوست می‌دارم.می‌نویسم چون فریادم در گلو خشکیده.می‌نویسم چون آسوده می‌شوم از ترس فراموشی.می‌نویسم چون می‌خواهم […]