آدم منطقی

کتاب، کاسه، نوا، میخ، ربان، کیک به سوراخی که میخی نداشت خیره شده بود. «میخش کجا افتاده؟» همه جا را گشته بود اما بی‌فایده بود. پس تصمیم گرفت بیخیالش بشود. خرده‌های کاسۀ چینی را از روی زمین جمع کرد. «همه‌اش […]

یک عدد مهمان

رنگ خرگوش قهوه‌ای بود. این باعث می‌شد در تاریکی اتاق به چشم نیاید. اتاق تاریک بود. اما نوری از بیرون پنجرۀ اتاق خواب و آشپزخانه می‌تابید و قدری روشنش می‌کرد. چشمان خرگوش برق می‌زد. انگار گوش به‌زنگ و هوشیار نشسته […]

نوای ویولون

انگشتش را روی سیم‌ها کشید. آرام. با کمترین میزان فشار. بعد محکم. یکی از سیم‌ها بریده بود. یکی شل شده بود. صدای بی‌رمقی بلند شد. «این کادوی تولدته.» زمانی که آن را از دستان پدرش گرفت خیال می‌کرد اوضاع قرار […]

یک حواس‌پرتی کشنده

همه چیز از یک اشتباه شروع شد. همین اشتباه‌هایی که هر روز مرتکب می‌شویم. که البته چندان هم اشتباه نیستند. یعنی بیشتر فراموش‌کاری یا بی‌توجهی‌اند. مثلا نمک را فراموش می‌کنیم. کلید را جا می‌گذاریم. به‌جای نمک شکر می‌ریزیم یا تاریخ […]

شکلات‌های من

انگشتانش روی میز ضرب گرفتند. به‌ترتیب. بالا و پایین. جعبۀ شکلات پیش‌ رویش بود. اتاق با نوری که از پس پرده می‌تابید روشن شده بود. بار دیگر یادداشت روی جعبه را خواند. کلمه‌ها در ذهنش شناور شدند. «به جبران فقدانِ […]

تولدِ او

نگاهش را از پس شیشه‌های سرمازده به آسمان دوخت. شکلات داغ دستانش را گرم کرده بود. عطرش را به جان کشید. آسمان صاف بود. دو روز بدون هیچ برفی. اگر آن شب هیچ برفی نمی‌بارید. اگر آن شب را می‌ماندند […]