غذای قلم

به‌واقع دریافته‌ام که هیچ چیز به اندازۀ خواندن کتاب برای یک نویسنده ضروری نیست. هرچه کلمات بیشتری از جلوی چشمانت رژه بروند انگاری مغزت بهتر می‌تواند کلمات را به هم ببافد و ردیف کند. درغیر این صورت انگاری قلم دچار […]

وقتی هیچ ایده‌ای از مقصد نداری

بارها به خودم گفتم که عیبی ندارد اگر مدام تصویر ذهنیم عوض می‌شود و از این شاخه به آن شاخه می‌پرم. می‌گفتم اینها هرکدام یک تجربه است. حالا لااقل می‌دانم درکدام حوزه‌ها چندان موفق نیستم. یا اینکه بهتر است واگذارشان […]

گاهی باید با ترس‌ها قدم برداشت

یک زمانی خیال می‌کردم اگر بیشتر بنویسم بالأخره یک روزی از سختی نوشتن کم می‌شود. اما امروز بهتر از هر روز دیگری می‌دانم که نوشتن، لااقل برای من، همیشه سخت و چالش برانگیز باقی می‌ماند. تقلا برای سامان دادن به […]

قصهٔ کوزه‌گر و آب خوردن از کوزۀ شکسته | چرا انتقال دانش به زندگی شخصی سخت است؟

ساعات اولیه بعد از غروب را به سامان دادن آشپزخانه و مهیا کردن مقدمات شام گذراندم. برای خالی نبودن عریضه هم کتاب صوتی هنر شفاف اندیشیدن را گوش کردم. تا اینکه رسید به یکی از فصل‌های موردعلاقه‌ام. بیشتر ما دوست […]

محدودیت پنجره‌ای جدید می‌گشاید

۱. سه روز است که صفحه نمایش رایانهٔ عزیز تصویری از خودش نشان نمی‌دهد و خیلی از کارهایم زمین مانده‌اند. اما توفیقی اجباری بود برای بیشتر کردن تحرک و فعالیت جسمی، بیشتر نوشتن روی برگه، جبران برخی کارهای عقب افتاده […]