اولین نمایشگاه، اولین شکست

دو روز پیش نمایشگاه برگزار شد. صبحش درگیر جمع و جور کردن کارها بودم. بعد آماده شدن، رفتن به ورزشگاه، تحویل گرفتن میز و آغاز جشنواره. درواقع جشنوارۀ غذا بود و درکنارش هم می‌توانستی غرفه‌ای برای فروش بگیری. هم در […]

قنادِ نویسنده ؛ یک یادداشت کوچک از اضطراب‌ها و تصمیم‌ها

فقط 2 روز مانده به نمایشگاه. آیا مضطربم؟ مطمئن نیستم. قدری نگران این هستم که وسط کیک‌ها چه خبر است؟! دلم می‌خواهد همین حالا برششان بزنم تا مطمئن بشوم که خوب پف کرده‌اند و طعم‌شان هم خوب است. اما خودم […]

شاعری که بی‌وقفه شعر گفت | یک معرفی کوچک بر سریال دیکنسون

هیچ وقت آدم شعر گرفتن نبوده‌ام. بارها تلاش کردم. اما نشد. چیزی حدود یک سال و نیم یا شاید هم دو سال پیش (چقدر زود گذشت!) گهگداری چیزی می‌نوشتم که می‌شد با ارفاق بهشان شعر گفت. اصلا مودم مناسب بود! […]

زندگی حقیقی با فیلم و داستان فرق دارد

هفده سالم بود که فهمیدم هیچ چیز دنیا شبیه به آن چیزی که در فیلم‌ها و داستان‌ها می‌گذرد نیست. که آن‌ها همه داستان و روایت است. با دخل و تصرف. گاه دراماتیزه شده‌اند، دستکاری شده‌اند. یا از دریچه‌ای خاص ماجرا […]

از مصیبت‌های داستان‌نویس بودن

مشغول مرتب کردن اپن بودم. کیک شیفون وانیلی را روانۀ فر کرده بودم و یزدی‌ها همچنان در صف انتظار چشم غره می‌رفتند. صدایش در سکوت اتاق بلند شد: «نویسندگیت به کجا رسید؟» صدایش قدری خش داشت. یک‌جور گرفتگی. نه که […]