بچّه

زیر بغل هایش را گرفتند و بلندش کردند. لباسش پر از نقش خاک و گِل شده بود. صدای گریه بچّه ای را از دور شنید. چشم گرداند به سمت مادری که هیش هیش کنان بچه به بغل دور می شد. سرش را برگرداند و به قبر کوچک چشم دوخت.

رژیم

پنیر به اندازه یک قوطی کبریت. نان به اندازه کف دست. یک لیوان چای تلخ. نگاهی به صبحانه محقرش انداخت. تمامش یک لقمه بود. کجایش را می گرفت؟ لقمه ها را کوچک گرفت. بند انگشتی و قلپ قلپ پشت بندش چای تلخ. هنوز گرسنه بود. خامه و کره توی یخچال بهش چشمک میزدند و دلش هوس نیمرو کرده بود. ظرف […]

همسرِ من

درِ آسانسور باز شد. به سمتِ دربِ واحدشان رفت. کلیدی را که در دست آماده داشت در قفل چرخاند و دستگیره را فشرد و قدم به درون خانه گذاشت. چراغ ها خاموش بودند و نورِ صبحگاهی از پسِ پرده های آویخته، میریخت رویِ نقش و نگارِ قالی. در را پشت سرش بست و ساکش را کنار در، زمین گذاشت. بویِ […]

نیمه شب

ساعت از یک نیمه شب گذشته بود. چشم از سقف برداشت و در جایش نشست. رفت سر یخچال و بطری آب را برداشت. چند جرعه ای نوشید و بطری را گذاشت سر جایش. در تاریک روشنای اتاق رفت به سمت پنجره. پنجره را باز کرد و هوای تازه را به ریه هایش فرستاد. پنجره را بست. دوای دردش همین هوای […]

چشم هایش

دست دکتر پیش آمد و پانسمان چشمانش را برداشت.  “نور رو میبینی؟” صدای دکتر بود. با صدایی لرزان و وحشت زده گفت: نه صدای قدم ها را شنید که دور شدند. در این چند روزه که چشمانش زیر پانسمان خوابیده بودند مدام دل دل میکرد تا زودتر باز بتواند دنیا را ببیند. صدای پچ پچشان را می شنید. دور بود و کمی […]

آینه

1-کهنه را برداشت. 2-در سطل آب خیس کرد و چلاند. 3-کهنه نم دار را کشید به آینه. 4-دستمال را که دوباره به آب زد، قرمزی خون های خشک شده در آب پخش شد. 5-کمرش را صاف کرد. 6-گوشه و کنار اتاق را خوب برانداز کرد. 7-گوشه ای از روتختی خونی بود. 8-در کمد را باز کرد و یک دست رو […]

PARANOIA

لابد فکر میکند خیلی زرنگ است. باشد بگذار گمان کند خیلی حالی اش است. بگذار فکر کند خر گیر آورده. من که می دانم. می دانم که تهش چه موجودی است. باید توی یک موقعیت مناسب دستش را رو کنم. نمی شود که همینجوری الکی، بی خود و بی جهت برگِ برنده ام را بسوزانم. می گذارم برای وقتی که دور […]

کودکِ من

تازه یاد گرفته بود که چهار دست و پا برود. شیطنت هایش تازه شروع شده بود. می خواست دنیا را کشف کند. زن از آشپزخانه سرک کشید به هال. به سمتش دوید و او را از بخاری دور کرد: مامان این جیزه. می سوزی قربونت برم. بیا این ور بشین. آفرین. همین جا بازی کن. باشه مامان؟ انگاری نمی توانست آرام و […]

کلید

نگاهی به ساعت انداختم، داشت دیر می شد. هر چه می گشتم کلید خانه را پیدا نکردم.کلید یدکی هم در کار نبود. جعبه قرص ها را از بالای یخچال برداشتم. صدای افتادن چیزی آمد. کلید ها بودند.توی راه خوردم به ترافیکِ سنگینِ دمِ غروب. عملا دیرم شد. فقط دعا می کردم که به هر دلیلِ ممکنی پرواز عقب بیفتد.وقتی که […]

یادگار ایام دیرین

برگ هایش بیشتر کشیده بود تا پهن. رنگشان سبز بود. سبزِ سبز. شاخه های تنومندش همبازی کودکی هایم بود. همیشه قرص و محکم بود تا کودکی را که از شاخه هایش بالا می خزد یا گاه طنابی می آویزد و مشغول بازی میشود، در پناه خودش حفظ کند. میوه هایش عطر و بویی داشت که مرا مدهوش خود می کرد. […]