پسرک و نصرت

پسرک آخرین آلبالویِ توی مشتش را خورد و هسته اش را توی باغچه تف کرد. آفتاب تیز می تابید . شلنگ آب را باز کرد و کمی آب پاشید روی سنگفرش های آفتاب خورده. بوی نم پیچید زیر بینی اش. صدای همسایه سمت راستی بلند شد. شیر آب را بست و گوش هایش را تیز کرد. صدای مرد نشت می […]

دزدِ راه پلّه

صدایِ افتادنِ چیزی را شنید. انگاری که یک چیز فلزی افتاده باشد. یا ضربه ای خورده باشد. درِ راهرو را باز کرد. صدا آرام بود و ممتد. مثل زیر و رو کردن وسایل. کسی نبود که بخواهد برود بالا دنبال چیزی. با قدم هایی بی صدا یکی یکی پله ها را بالا رفت. سرِ پاگردِ دوم آرام گردن کشید. سریع […]

پلّه

پلّه ها را دوتا یکی رفت بالا. با خودش زمزمه کرد: حالا دیگه نمی تونه بهم بگه هیچ کاری ازم بر نمیاد. حالا میبینه که طرحم به درد نخور نبود و قبولش کردن. پایش سُر خورد. با صورت خورد به پله های بعدی. سر خورد پایین و دیواره سرش کشید به دیواره پله ها. خون گرمی که از سرش خارج […]

آینه2

1-بیل را انداخت توی صندوق. 2-به کپه ور آمده پیش رویش نگاه کرد. 3-آن قدر از شهر دور بود که خیالش راحت باشد حالا حالاها کسی پیدایش نمی کند. 4-آتشی روشن کرد و کیسه ها را خالی کرد میان آتش. 5-تا صبح کنارت میمونم. 6-اگه اون بد پیله گیر بده چی بهش بگم؟ 7-نیشخندی زد: فوقش می فرستمش پیش خودت. […]

برادرِ من یک مجرم است

دهن دره ای کرد و کش و قوسی به خودش داد. همان طور که حواسم به جاده بود نیم نگاهی به سمتش انداختم: خوابت میاد؟ -کی میرسیم؟ -شروع کردی باز؟ دیگر چیزی نگفت. تکیه داد و چشمانش را بست. خسته بودم. فکر نمی کردم مسیر اینقدر طولانی باشد. جاده تاریک بود و خلوت. نوری که می پاشید به آسفالت برمی […]

گذشته

1-دمپایی ها خیس بودند. جوراب هایم را در آوردم و دم در گذاشتم. وقتی که برگشتم جوراب ها نبودند. می گوید کار او نیست. ولی مگر غیر من و او چه کس دیگری در این خانه زندگی می کند؟ اگر دمپایی ها را خیس نمی کرد مجبور نمی شدم جوراب ها را درآورم. هر چند که ادعا می کند آن […]

گربه

گربه شماره 1: چیزی اون تو هست؟ گربه شماره دو سرش را از توی پلاستیک در می آورد: یه چیزهایی هست. بالاخره بهتر از گرسنه موندنه. -گفته باشم ها من هرچیزی نمی خورم! گربه شماره 2 با تعجعب نگاهش میکند. به آن هیکل پروار اشاره میکند و می گوید پس چه جوریاس که اینقدره چاق و چلّه ای؟ گربه شماره […]

انتقام

هوا سرد بود. طناب و آن حلقه اش در یک قدمی اش بود. با به خاطر آوردن لحظه ای که پایش را روی پدال گاز فشرده بود و خون آن عوضی شیشه ماشین را لکه دار کرده بود، دلش آرام گرفت. به هر حال، حالا نوبت خودش بود که تقاص پس بدهد.

چشم انتظاری

چشمانش از پشت شیشه قاب عکس می خندید. در اتاق را باز کرد. صدایش توی اتاق بود هنوز.  در کمد را که باز کرد، بوی تنش ریخت بیرون و نشست به جان او. با دستان چروک خورده اش، لباس ها را نوازش کرد. دستمال به دست گرد کتاب ها را گرفت. فرش رنگ و رو رفته را که جارو کشید، […]

خرگوش گمشده

وقتی که او را که با موهای پریشان و صدای دو رگه از خواب توی درگاهی ایستاده بود و صدایش می کرد را دید، یک چیزی توی دلش هری ریخت پایین. -چیه؟ -خرگوشم کو؟ بدون اینکه به سوالش اهمیتی بدهد گفت: برو دست و روتو بشور تا برات صبحونه بذارم. او نرفت. ایستاده بودو با آن چشمان درشت و سیاهش […]