پراشتهایی عصبی

مسعود کفگیر را برداشت و توی بشقابش برنج کشید. نگاهی به ظرف محبوبه انداخت و گفت: ظرفتو بده برات برنج بکشم. محبوبه ظرف سالاد را پیش کشید و گفت: نه یکم سالاد می‌خورم. مسعود ابرویی بالا انداخت و گفت: آخه چیزی نخوردی. -رژیمم -از کی؟ -واقعاً که! یه هفته است دارم اندازه مرغ غذا میخورم. -مگه مرغ چقدر غذا می‌خوره؟ […]

بهانه تراشی

از این صفحه به آن صفحه می رفت.  وارد هر صفحه ای که می شد توقفش به دقیقه نمی کشید. خودش هم می دانست که دارد طفره می رود. نگاهی به ساعت انداخت. از نیمه شب هم گذشته بود و او  هنوز چیزی ننوشته بود. پنجره اینترنت را بست و اتصال را قطع کرد.  گوشی را هم خاموش کرد و […]

کتک زن، کتک خور

پدر دست برد زیر چانه پسر و سرش را بالا گرفت و گفت: اوه اوه. چه بدم زده. مادر گفت: تا همین دم اومدنت داشت خون می اومد. پدر خودش را کشید عقب و به مخده تکیه زده و گفت: حالا از کی کتک خوردی؟ پسر چشمانش را دزدید. مادر سینی چای را گذاشت زمین و نشست. نگاهی به پسر […]

یک داستانک مرغی 2

مرغ شماره2 پلاستیک زباله را که گوشه باغچه بود پیش کشید و شروع کرد به نوک زدن. مرغ شماره1 قدقدایش بلند شد و هوار کشید: داری چیکار می کنی؟ مرغ شماره 2 بی تفاوت به نوک زدن ادامه داد و پلاستیک را پاره کرد. آشغال ها کمی ریختند بیرون و مشغول خوردن شد. مرغ شماره1 باز هوار کشید: با توام […]

دو داستانک حشره ای

زنبوری که فریب خورد زنبور پیچ و تابی خورد و روی گل نشست. هرچه ویز ویز کرد گل جوابش را نداد. بیشتر ویز ویز کرد. سرش را این ور و آن ور چرخاند و روی گل را لیسید. گل شیرین نبود. یک مزه تلخی داشت. تازه بویش هم خوب نبود. شبیه بوی گل بود. ولی بوی گل نبود. زنبور هنوز […]

یک داستانک مرغی

مرغ شماره 1 سرش را گرفت بالا. دور و برش را پایید. خبری از آن گربه سیاه نبود. از لانه اش آمد بیرون. رفت توی باغچه و مشغول خوردن و پرسه زدن شد. مرغ شماره 2 هوارش بلند شد و با یک قدقدای بلند گفت: کجا رفتی ذلیل مرده؟ مرغ شماره1 چشمانش را گرداند و آهی سرداد. مرغ شماره2 داد […]

آپاتوساروس

پسرک صبح که چشمانش را باز کرد احساس کرد یک چیزی در کنارش وول می خورد. چشمانم را که خوب باز کرد دید عروسک دایناسورش است. چمانش قد پرتقال گرد شد. از جا پرید و پتو را کنار زد. آپاتوساروس کوچک داشت تشک را می جوید. سرش را بلند کرد و مثل بز زل زد به پسرک. پسرک اولش جیغ […]

چند داستانک عجیب و غریب

دندان عاریه ای دندان هایش را در آورد و گذاشت روی میز. کاسه اش را بلند کرد و غذای میکس شده را سر کشید. دندان ها توی دهانش لق می خوردند. با دهانش میزان نبود. وقتی آدم مالِ مرده را کش می رود تهش چیز دندان گیری نصیبش نمی شود. 2. شستنِ افکار بیهوده از دست افکار آلوده اش خسته […]

آنها باید نرده ها را رنگ بزنند

عرق از سر و کولش سرازیر بود. نگاهی به انتهای پل انداخت. تازه رسیده بودند به میانه پل. حالا حالاها کار داشتند. نگاهی به آدم های دور و برش انداخت. چندنفر دیگر مثل خودش توی شر شر عرق داشتند با برس های رنگی، رنگ می مالیدند به نرده ها. فردی که دست راستش بود برسش را زمین گذاشت و رو […]

رَدِّ خون

چادر را روی سرم میزان کردم. همین که آمدم نیت کنم و قامت ببندم، صدای در بلند شد. کسی در نمی زد. انگاری کسی می خورد توی در. رفتم جلوی در هال ایستادم و صورتم را چسباندم به توری. مامان هم آمد. صدا طوری بود که انگاری یک کسی بی حال است و تلو تلو خوران در را دست آویز […]