عاطفه خانم

عاطفه ایستاد و به ابرهایی که آسمان تازه تاریک شده را تیره‌تر می‌کردند خیره شد. از خودش پرسید که بهتر نیست برگردد؟ شاید باران می‌بارید.عاطفه یاد روز قبل افتاد. وقتی که سپیده سینی چای را گذاشته بود روی میز و گفته بود بهتر است دعوت […]

گزارش یک مورد اوج‌هراسی

پنج‌شنبه امروز حوصلۀ بیدار شدن نداشتم. بلند می‌شدم که چه؟ کارهایم خیلی مهم بودند؟ خیلی خوب انجام‌شان می‌دادم؟ این‌طوری لااقل کمی بیشتر می‌خوایبدم و کم‌خوابی شب قبل را جبران می‌کردم. پس کمی دیگر سرجایم وول خوردم تا جایی که کلافه شدم و دیگر بلند شدم. […]

عادت یکشنبه‌ها

هرکس عادتی دارد، عادت من هم این بود که یکشنبه‌ها دفترم را باز کنم و داستانکی بسازم. همه‌اش برای دلخوشی بود. تمام هفته سرم آنقدر گرم کار بود که یادم می‌رفت غذا خورده‌ام یا نه چه برسد به نوشتن و تنها روزی که برایم می‌ماند […]

شهریار

فکرش خورۀ جانم شده. هرچه می‌کنم نمی‌توانم تصمیم را بگیرم. حتی نمی‌دانم واقعاً این کار لازم است یا نه. اما گمان می‌کنم آرامم خواهم کرد. عوض کردن اسمم را می‌گویم. می‌دانی؟ راستش من یک برادر داشتم. گاهی کسی از من می‌پرسد که آیا تنها پسر […]

مؤذّن

وقتی که آفتاب خودش را گم و گور کرد و سایه‌ها قد کشیدند، کَبلایی پله‌هایِ مناره را لخ‌لخ کنان بالا رفت. نفسش که گرفت دیوار تنگ را تکیه گاه کرد و لَختی ایستاد به نفس کشیدن. در تاریک روشنای راه پله به ساعت رنگ و […]

به امید دیدار

خورشید به سمت میانۀ آسمان می‌رفت تا هوا را گرم‌تر کند و برف‌های شب قبل را از سر و روی شهر پاک کند. برف‌های پفکی روی درخت‌های کوتاه و بلند زیر گرمایِ رو به ازدیاد برق می‌زدند. ایستگاه راه‌آهن پر بود از مسافران و بدرقه […]

عاطفه خانم

هوا رو به تاریک شدن می‌رفت. آسمان صاف و بی‌ابر بود و ستاره‌ها در حال رخ نشان دادن بودند. عاطفه خوش‌حال بود که بالأخره این لباس را از کمد بیرون کشیده است. سوز پاییزی باعث می‌شد قدم‌هایش را تند بردارد و ابر کوچکی مدام جلوی […]

پراشتهایی عصبی

مسعود کفگیر را برداشت و توی بشقابش برنج کشید. نگاهی به ظرف محبوبه انداخت و گفت: ظرفتو بده برات برنج بکشم. محبوبه ظرف سالاد را پیش کشید و گفت: نه یکم سالاد می‌خورم. مسعود ابرویی بالا انداخت و گفت: آخه چیزی نخوردی. -رژیمم -از کی؟ […]

بهانه تراشی

از این صفحه به آن صفحه می‌رفت. وارد هر صفحه‌ای که می‌شد توقفش به دقیقه نمی‌کشید. خودش هم می‌دانست که دارد طفره می‌رود. نگاهی به ساعت انداخت. از نیمه شب هم گذشته بود و او  هنوز چیزی ننوشته بود. پنجرۀ اینترنت را بست و اتصال را […]