صدف‌های سرخ (بخش یازدهم و پایانی)

(چالش ۳٠ داستان، روز بیست‌و‌یکم) سپیده ایستاده جلوی رویم و خودش را سپر امین کرده. می‌گویم:«سپید بهتر نیست تمومش کنیم؟» سرش را تکان می‌دهد. شال سبزش افتاده روی شانه‌اش و موهایش از زیر کلیپس در رفته. می‌گوید:«من دارم تموم تلاشمو […]

صدف‌های سرخ (بخش نهم)

(چالش 30 داستان روز نوزدهم) سپیده می‌گوید: «ناهار چی درست کنم؟» امین گلویش را صاف می‌کند و قدری جابه‌جا می‌شود. انگار که دارد چیزی را سبک‌سنگین می‌کند. آخر سر می‌گوید: «نه… برای ناهار نمی‌مونم. کار دارم.» من نیشخندی می‌زنم و […]

صدف‌های سرخ (بخش هفتم)

(چالش ۳۰ داستان، روز نهم) ۰۰ دستم هنوز دستگیرۀ در را لمس نکرده که سروکلۀ سپیدۀ پیدا می‌شود. طوری نگاهم می‌کند که انگار موقع ارتکاب جرم مچم را گرفته. با صدایی گرفته می‌گوید: «کجا داری می‌ری؟» به‌موهای درهمش نگاه می‌کنم […]