آگاهی بدون عمل بی‌فایده است

بعضی وقت‌ها فراموش می‌کنم که آگاهی خشک و خالی دردی را دوا نمی‌کند و مثل یک سنجاب فقط بلوطِ آگاهی انبار می‌کنم! این‌قدر اطلاعات اضافی جمع می‌کنم که حیران می‌مانم باهاشن چه کنم؟ بعد کم‌کم ناامید می‌شوم که آگاهی هیچ فایده‌ای نداشت. یادم می‌رود که […]

پُر بودها هم مشکل‌ آفرینند! | از عزت‌نفس

چند روزی است که کتاب روان‌شناسی عزت‌نفس نوشتهٔ ناتانیل براندن را مزمزه می‌کنم. جملات زیر بخش‌های موردعلاقه من از ۷ فصل ابتدایی کتاب است: مانعی بر سر سعادت عاشقانه، از این هراس بزرگ‌تر نیست که، کسی خود را شایستۀ عشق نداند. اگر هدف من اثبات […]

ارتباط بدون دادن و گرفتن وجود ندارد

ما به غلط گمان می‌کنیم که قدرت در بی‌نیازی است. اما ما آدمیزادگان موجوداتی هستیم که قدرتش در ارتباط با دیگران معنی پیدا می‌کند و یادمان می‌رود که هر دادنی یک گرفتنی هم دارد. ارتباط یک تعامل دوسویه است؛ دادن و گرفتن. اینکه آدم بی‌چشمداشت […]

نویسنده کیست؟

امروز کتاب «بهتر بنویسیم» رضا بابایی را دست گرفتم و همان صفحات ابتدایی کتاب برایم یک یادآوری بود. گاهی بقدری درگیر فرایند و مسیر می‌شویم که پاک یادمان می‌رود برای چه شروع کردیم و حالا در چه مسیری هستیم و اصلاً تا به اینجا را […]

ذهنی که صاحبش را فریب می‌دهد

امروز بعد از چندین ماه رفتم سراغ جلد دوم کتاب «راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن‌ها». در این رمان یکی از شخصیت‌های فرعی موجودی دو سر است به نام زاپود. او گاه کارهای محیرالعقولی می‌کند که حتی خودش را هم شگفت‌زده می‌کند. این روزها حسابی احساس […]

چرا به قصه نیاز داریم؟

چند روزی است که مشغول خواندن کتاب «بهترین قصه‌گو برنده است» نوشتۀ «آنت سیمون» هستم. بنظرم کتاب خوبی است و تا اینجا که باعث شده کمی بیشتر و جدی‌تر به قصه‌گویی بیندیشم. در ادامه بخشی از پیشگفتار این کتاب را قرار داده‌ام که بخوبی دلیل […]

شوک کارآفرینی | چرا به بن‌بست می‌رسیم؟

امروز فصل اول کتاب افسانۀ کارآفرینی را خواندم. تا اینجا که کتاب خوبی بود و نوید خوب‌تر بودن را هم می‌داد. تا به اینجا فهمیدم که سالیانه افراد زیادی دست به کار می‌شوند تا کسب و کار خودشان را راه بیندازند و بعد از شروع […]

اعتراف و افسانۀ شرقی

یادداشت‌های نویسندگان بزرگ همیشه جذاب است. آدم دوست دارد بداند آن‌ها، آن فرد بزرگ در خلوتش چه می‌اندیشیده؟ چه بر او گذشته؟ اویی که چنین و چنان می‌نوشته چه می‌اندیشیده؟ دنیا را چگونه می‌دیده؟ درست است که در هر نوشته‌ای بخشی از وجود نویسنده مشهود […]

جرأت انجام یکی از این دو کار را داشته باشید

هروقت این بالشت کوچک را از پشت کمرم برمی‌دارم و در آغوش می‌گیرم و پاهایم را جمع می‌کنم تا زمین را لمس نکنند می‌فهمم اوضاعم خراب است. این یعنی تردید قلب و جگرم را به نیش کشیده! تا همین صبح امروز خیال می‌کردم زیادی آشفته […]