برای این یکی که بد نشد

داشتم هنر چاق بودن رامبد خانلری را با صدای خود نویسنده گوش می کردم که قصه ای توی قصه آمد. می گفت، روزی مردی می رود لب دریا. میبیند که کلی ماهی دارند روی شن های داغ ساحل جان می دهند و آن وسط مردی با پاچه های بالازده چند ماهی بغل میزند و می دود توی آب و رهایشان […]

امید

امید چیست؟ از کتاب منسن این طور استنباط کرده ام که امید برابر تلاش است.به نظرم منظورش این است که امیدی که به انتظارش بنشینی وجود ندارد. امید یعنی حرکت.امید یعنی از حالا از همین حالای حالا برایش می ایستم و قدم بر می دارم. اگر میخواهیش دست از رویا پردازی بردار و وارد گود بشو. امیدی که فقط دلت را خوش کند و […]

بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟

همه ما از زمانی که به یاد داریم خیلی بار این سوال را بزرگ تر ها ازمان پرسیده اند، اینکه وقتی بزرگ شدیم قرار است چه کاره شویم؟ آن هم زمانی که تمام نگرانی مان آب شدن بستنی یا تمام شدن پفک مان بود. از همان اول جوی درست می شد و ما را در خودش گرفتار می کرد و ذهن […]

انتخاب با توست

میدانی؟ به نظرم این حق ماست که ناراحت شویم. که هرگاه لجمان گرفت از خودمان، از دنیا و از آدم هایش چمباتمه بزنیم یک گوشه، زانو ی غم بغل بگیریم و قطرات اشک سرازیر شود. ولی میدانی؟ یک جاهایی می شود انتخاب کرد. می شود اندوه را کنار زد. نه، اصلا با همان اندوه شاد بود. گاه می شود تصمیم […]

خوش حالی یا حالی خوش

باید گام برداشت در راه آرزو هاو باید جنگید در راهشانحتی اگر شکست انتهای مسیر باشد شیرین خواهد بودباید گام برداشت حتی اگر هزینه اش زمین خوردن باشد.با همین زمین خوردن هاست که راه رفتن را می آموزیمحتی اگر یک آبی دور دست باقی بماند دیگر حسرتی در کار نخواهد بودچون تمام تلاشت را کرده ایخوش حالی و داشتن حالی خوش یعنی […]

ماه نورانی من

ماه کامل نبود، ولی بزرگ بود.  آسمان پر از ابر بود. پر از ابر های تیره در آسمانی تیره تر. هی میرفتند و می آمدند و جلوی نور ماه را میگرفتند. ولی ماه تا زمانی که آن ابر مزاحم کنار برود همچنان بود و نور می تاباند، هرچند نورش کم میشد. ولی بود…  همه ما به یک ماه نورانی نیاز […]

ایده آلی که در دسترس نیست

روزی روزگاری، در زمان های دور یک کرگدن زندگی میکرد. یک کرگدن بزرگ و چاق که نه قوی بود و نه چندان زیبا. نه همبازی داشت نه دوستی داشت. کرگدن ناراحت بود. غصه می خورد. یک روز که رفته بود بیرون و داشت همین طوری ویترین مغازه ها رو نگاه میکرد، چشمش افتاد به عکس یک اسب تک شاخ. اون […]