شغل من

همۀ شغل‌ها محترمند. بابتشان زحمت می‌کشی. سختی‌ها را به جان می‌خری و تمام تلاشت را می‌کنی تا کارت بی‌عیب و نقص باشد. بیشترین میزان از کیفیت. مشتری راضی همیشه دوباره به سراغت می‌آید. و یک مشتری راضی قطعا به یک […]

من گناهکارم

می‌دانم تصمیمی که گرفته‌ام چندان درست نیست. اما برای من تنها راه‌حل بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. سایه‌ها، کابوس‌ها، تصاویری که در ذهنم شناور بودند. هرکسی در زندگی‌اش ناامیدی را تجربه می‌کند. بعضی‌ها گذرا، بعضی‌ها طولانی‌تر. احساس می‌کنم درحال سقوط […]

خون مشکل ما را حل می‌کند

به چشماش نگاه کردم. لبخند می‌زد. نگاهش دوستانه بود. چشم‌هایی معصوم که همه رو جذب خودش می‌کنه. نمی‌تونی بگی خبیثه یا افکار پلیدی داره. اما برخلاف همه، من می‌دونم چی پشتشونه. دیشب داشتم کتاب می‌خوندم، یا لااقل سعی می‌کردم که […]

خواهر من

-«به من نگاه کن.» صدایش کلافه و خسته بود. چشمانم را از دیوار گرفتم و به او دوختم. اخم‌هایش در هم بود. پس عصبانی بود. گفتم: «خب که چی؟» -«یعنی نمی‌فهمی چی می‌گم؟» -«می‌فهمم.» -«اگه می‌فهمیدی غذاتو می‌خوردی.» -«خوردم.» بشقاب […]

شاعری که بی‌وقفه شعر گفت | یک معرفی کوچک بر سریال دیکنسون

هیچ وقت آدم شعر گرفتن نبوده‌ام. بارها تلاش کردم. اما نشد. چیزی حدود یک سال و نیم یا شاید هم دو سال پیش (چقدر زود گذشت!) گهگداری چیزی می‌نوشتم که می‌شد با ارفاق بهشان شعر گفت. اصلا مودم مناسب بود! […]