گربه

گربۀ شماره 1: چیزی اون تو هست؟

گربۀ شمارۀ دو سرش را از توی پلاستیک در می‌آورد و می‌گوید: یه چیزهایی هست. بالأخره بهتر از گرسنه موندنه.

-گفته باشم ها من هرچیزی نمی‌خورم!

گربۀ شمارۀ 2 با تعجعب نگاهش می‌کند. به آن هیکل پروار اشاره می‌کند و می گوید: پس چه جوریاس که اینقدره چاق و چلّه‌ای؟

گربۀ شمارۀ 1 خودش را می‌زند به نشنیدن.

صدایی می‌آید. گربۀ شمارۀ 1 گوشۀهایش را تیز می‌کند و رویش را بر می‌گرداند. دختری با ژاکت قهوه‌ای پشت در شیشه‌ی ایستاده و با آن عینکش زل زده بهشان. از کی آنجا ایستاده؟

گربۀ شمارۀ 2 عین خیالش نیست. اصلاً این‌قدر گرسنه است که حواسش نیست.

گربۀ شمارۀ 1 می آید جلو. دختر پشت شیشۀ در می‌نشیند.

گربه قدمی دیگر جلو می‌آید و می‌نشیند. می‌خواهد ببیند این دختر چقدر همان‌جور می‌ماند و نگاهش می‌کند.

دختر لبخند می‌زند و همچنان چشم دوخته به او.

گربه می‌رود آن طرف‌تر و از دید دختر خارج می‌شود ولی همچنان او را زیر نظر دارد.

یک نگاهی می‌اندازد به آن سر حیاط، کنار باغچه. می‌بیند گربۀ شمارۀ 2 سرش را کرده توی پلاستیک و هنوز کاوش می‌کند.

دخترک بلند می‌شود و می‌رود. پرده به جای خود بر می‌گردد.

چند ثانیه نگذشته دخترک از پشت پنجره سرک می‌کشد. گربۀ شمارۀ 2 بالأخره متوجه حضورش می‌شود.

می‌جهد و می‌دود و به این سمت می‌آید و کنار گربۀ شمارۀ 1 می‌ایستد: چیکار کنیم؟

-می‌ریم.

-ولی آخه چیزی واسه خوردن پیدا نکردیم.

-مگه این دختره رو نمی‌بینی چجوری از پشت پنجره زل زده به ما؟

-حالا کجا بریم؟

-بالأخره همه جا آشغال پیدا میشه.

هر دو می‌پرند سر دیوار و دور می‌شوند.

5 نظرات در مورد “گربه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.