گذشته

1-دمپایی ها خیس بودند. جوراب هایم را در آوردم و دم در گذاشتم. وقتی که برگشتم جوراب ها نبودند.

می گوید کار او نیست. ولی مگر غیر من و او چه کس دیگری در این خانه زندگی می کند؟

اگر دمپایی ها را خیس نمی کرد مجبور نمی شدم جوراب ها را درآورم. هر چند که ادعا می کند آن هم کارِ او نیست.

همه جا را گشتم. تنها یک جفت جوراب باقی مانده بود. بقیه هم یا یک لنگ یا هر دو لنگ با هم ناپدید شده بودند.

2-کتاب را می گذارم روی میز و میروم سرِ یخچال تا آب بنوشم. وقتی که بر می گردم کتاب نیست.

او خانه نیست تا قضیه را به گردنش بیندازم.

او برمیگردد. قسم می خورد که از صبح تا به حال به خانه برنگشته.

کتاب را از تو کابینت درآورد. گفت کنار کیسه ی حبوبات بوده. میدانم دارد بازی در می آورد.

3-هرچه می گردم تلفن همراهم نیست.

تلفن خانه را بر میدارم و روی تلفن همراهم زنگ میزنم.

صدای لرزشش می آید. صدا را پی میگیرم. از توی یخچال می آید. پشت قوطی رب و کاسه ماست.

4-دارد گریه میکند. می گوید از دست من خسته شده.

من از دست بازی های او عصبانیم.

5-امروز خانه تکانی کردیم. جوراب های مفقود پیدا شدند. زیر اجاق گاز، پشت یخچال، زیر گلدان های شمعدانی و خیلی جاهای دیگر.

می گوید من این کار ها را از قصد انجام میدهم تا او را کفری کنم.

از دست او دلخورم. دست پیش را میگیرد تا پس نیفتد.

6-امروز رفته بودم نانوایی. خانه را گم کردم.

7-می گوید باید برویم دکتر. می گوید حافظه ام دارد کار دستم می دهد.

برای اینکه به او ثابت کنم که هیچ مشکلی ندارم و همه مشکلات از اوست، همراهش می شوم.

8-چند وقتی است درگیریم. ول کن ماجرا نیست. از این دکتر به آن یکی. این تخصص به آن تخصص.

9-بعد از کلی تست و آزمایش های جورواجور می گویند عقلم دارد پیر می شود.

می گوید زوال عقل در سنِ من شایع است. مگر من چند سال دارم؟

10-زندگی با آلزایمر سخت است. احساس می کنم هر روزی که می گذرد حالم بد تر می شود.

اصلا از وقتی که فهمیده ام مشکلی دارم و نامی دارد، آن قدر ترسیده و مضطربم که علایمم تشدید شده.

می ترسم دیگر او را به یاد نیاورم.

او تنها کسی است که مانده. یادگار کسی که در اعماق خاطراتم مدفون شده.

11-امروز وقتی وارد خانه شد او را نشناختم.

نشسته و گریه می کند.

12-خاطرات دارند روز به روز پر رنگ تر می شوند.

13-او را نمی توانم اینگونه ببینم. کی این همه بزرگ شد؟ در خاطراتم او دختری است کوچک با موهایی بافته شده.

14-خیلی وقت است که دیگر تنها از خانه بیرون نرفته ام. آخرین بار سه ساعت تمام به دنبال خانه گشتم.

15-یک کارتی را که مشخصاتم را رویش نوشته به گردنم انداخته. هر چند نمی توانم از این خانه بیرون بروم پس به دردم نمی خورد. این روز ها همه اش می نشینم پای آلبوم ها و کتاب ها. از تلوزیون و رادیو و روزنامه، از هرچه تاریخ ها را به روز می کند فرار می کنم.

زمان دنیای بیرون با زمانِ توی سرم فرق می کند.

16-امروز غریبه ای وارد خانه شد. ادعا می کند که اوست. بر سرش فریاد می زنم که دختر من ده سال بیشتر ندارد.

او دارد گریه میکند.

17-امروز نشستیم و با مهتاب از هر دری حرف زدیم. از خاطراتمان از بچه ها. از آرزو هایی که براشان داریم.

18-او می گوید مهتاب پانزده سال است که مرده.

من را میبرد سرِ مزارِ مهتاب.

دنیا می چرخد و از حرکت نمی ایستد.

دنیای بی مهتاب را چه کنم؟ تازه این بچه هارا چطور بی مادر باید بزرگ کرد؟

19-می گردم به دنبال بچه ها. نه خودشان هستند نه وسایلشان.

او می گوید دخترم است. می گوید برادرش ساکن شهر دوری شده.

20-امروز برایش آن آوازی را خواندم که در بچگی زیاد برایشان می خواندم. سرش را گذاشته بود روی شانه من و گریه می کرد.

21-انگاری بعضی وقت ها او را می شناسم و بعضی وقت ها نه.

22-می گوید باید این داروها را بخورم وگرنه حالم بد تر می شود. اصلا مگر من مشکلی دارم؟

23-اجازه نمی دهد کاری کنم. می گوید خودش تمام کارها خواهد کرد.

24-از خواب پریدم. تشنه ام بود. رفتم سر یخچال. صدایش از توی اتاقش می آمد: سینا دیگه کم اوردم. تو مثلا پسربزرگشی. خوب تو هم یه کاری بکن. من دیگه نمی تونم. حالش روز به روز داره بد تر میشه.

25-امروز مردی آمد که می گوید پسرم است. ولی سینای من که اینقدر بزرگ نیست.

می گوید بهتر است با سینا بروم. مدتی آن جا باشم تا حال و هوایم بهتر شود.

نمی روم. اصرار میکنم که می خواهم در خانه خودم باشم. صدا ها بالا می رود. دعوا میشود.

آن که می گوید سیناست می رود. او می ماند.

25-ازش میپرسم که از دست من خسته شده؟

او خیلی شبیه دخترم است. هر بار که این را به او می گویم می زند زیر گریه.

26-خسته شدم از اینکه مدام مرا پیش دکتر می برد.

مدام سوال های مسخره می پرسند. یک مشت عدد و رقم یا اسم و آدرس می گوید و بعد می خواهد من تکرار کنم. همه اش می پرسد امروز چه تاریخی است؟ این کسیت و او کیست و الان کجا هستی؟

27-از دست دارو های رنگ به رنگ خسته شده ام.

28-می گوید اگر به این لج بازی هایم ادامه بدهم دیگر مرا تحمل نخواهد کرد.

29-گاهی یک وعده غذایی را فراموش می کنم. ولی او مدام می گوید که غذا خورده ام.

30-مدام داد و بیداد راه می اندازد که فلان چیز را باز گم و گور کرده ام یا اینکه با اصرار یکی از آن کپسول ها را می چپاند توی دهانم و ادعا می کند که از وقت قبلی خیلی گذشته.

31–دنیا دارد تغییر می کند انگاری. امرزو با مهتاب داشتیم صحبت می کردیم و بچه ها هم جلوی رویمان بودند. داشتند نقاشی می کشیدند. او آمد. از او پرسیدم که چرا بی اجازه وارد خانه کسی می شود. اصلا کلید خانه ما را از کجا دارد؟ اصرار دارد که شیرین است.

شیرینم را که لباسی به رنگ گل های بهاری به تن دارد را نشانش می دهم. باور نمی کند.

32-امرز مردی آمد که ادعا می کرد سینا است.

هر دو شان مرا از این مطب به آن مطب می کشانند.

33-دکتر امرزو یک چیز هایی میگفت. قطع ارتباط با واقعیت. چه مزخرفاتی.

34-آن زن و مردی که ادعا می کنند شیرین و سینا هستند امروز کلی با هم دعوا کردند.

35-آخرش قرار شد من را ببرند جایی که برایم بهتر است.

36-در راهیم. شیرین اشک میریزد. سینا فریاد میزند که مگه خودت نمی خواستی همین کار رو کنی؟ اینهمه منو از اون سر کشوندی اینجا که آبغوره بگیری؟

37-اینجا خوب است. درخت و گل زیاد است. آدم های هم سن من و شبیه به من هم.

38-مهتاب و شیرین و سینایم گاه هستند و گاه نیستند.

39-پرستارم اصرار دارد که از اتاق بروم بیرون.

40-این گوشه اتاق برایم امن ترین جای دنیاست.

41-دلم برای خانه مان و باغچه مان تنگ شده.

42-گاه دختری می آید که ادعا دارد شیرین است. چشمانش شبیه به اوست این را که به او می گویم از اتاق بیرون میرود و صدای گریه اش را به جا می گذارد.

43-احساس میکنم زمان سیر معکوس گرفته.

شیرینم شش ساله است و قرار است برود کلاس اول. سینا هم آن گوشه دارد با مادرش کاردستی درست می کند.

44-هر روز در مکانی عجیب بیدار میشوم. هر چه می گویم مرا اشتباه آورده اند قبول نمی کنند.

45-دلم تنگِ خانه است.

46-امروز بیشتر از هر زمانی احساس راحتی میکنم. یک جور احساس سبکی. شیرین و سینا می آیند توی اتاق من. گریه میکنند. هر چه صدایشان می کنم بی فایده است.

47-مهتاب را میبینم. خودِ اوست.

ما دور می شویم و صدای شیون دور تر می شود.

برچسب ها:

2 نظرات در مورد “گذشته

    • نویسنده گراواتار (gravatar)

      سلام 🙂
      کاش شماره گذاری نمیکردین داستان رو…
      نمیدونم شماره ها برای چی هستن… ولی حواس آدم و پرت میکنن…

      و این که خب طبیعتا وقتی طرف چند سال آلزایمر داشته باشه دیگه بعد از هر باری که میگه تو بچه ام نیستی هی نمیزنن زیر گریه که… عادی میشه بعد چند وقت…

      ولی در کل خوب بود :)))))

    • نویسنده گراواتار (gravatar)

      سلام زری جان. ممنون که نظر دادی:)
      سعی می کنم توی ویرایش های بعدب اصلاحشون کنم.
      ممنون از همراهیت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *