داستان کوتاه
چند داستانک عجیب و غریب

چند داستانک عجیب و غریب

  1. دندان عاریه ای

دندان هایش را در آورد و گذاشت روی میز. کاسه اش را بلند کرد و غذای میکس شده را سر کشید. دندان ها توی دهانش لق می خوردند. با دهانش میزان نبود. وقتی آدم مالِ مرده را کش می رود تهش چیز دندان گیری نصیبش نمی شود.

2. شستنِ افکار بیهوده

از دست افکار آلوده اش خسته شده بود. چاقویی برداشت و با فشار درپوش سرش را برداشت. مغزش را با احتیاط از جا بلند کرد. با یک دستش شیر آب را باز کرد. بعد مغزش را دو دستی گرفت زیر آب. آب سرد تمام چرک ها را شست و برد.

3. آخرین نگاه

کرم کوچکی روی برگ های سبز و پهن می خزید. برگ ها کف قفس را پوشانده بودند. کرم به قفس بزرگ نگاه کرد و به نظرش بزرگ تر رسید. سرش را بلند کرد و آخرین چیز را دید. پرنده ای که نزدیک می شد.

4. درمان کمر درد

کمرش تیر می کشید. دستش را دراز کرد و تیر را برداشت. به چله کمان گذاشت و به آسمان، به مقصدی نامعلوم، پرتابش کرد. دیگر کمرش تیر نمی کشید!

5.  دلیل خنده او

مداد را برداشت و رو به آسمان گرفت. چندتا ابر تبل سیاه کشید. ابر ها جلوی نور را گرفتند. خورشید خفه شد و به سرفه افتاد. او قاه قاه خندید.

6. بوته گوجه و آسمان ابری

آسمان گرفته بود. ابرها همه جا بودند. اما خبری از نور خورشید نبود. بوته گوجه حالش گرفته بود. حال من هم گرفته بود. گوجه های کوچکش سبز بودند. نور می خواستند. من هم گوجه می خواستم. آخر تا کی آدم می تواند سالاد بی گوجه بخورد؟ از درخت آلو رفتم بالا. دستم را دراز کردم تا ابر ها را کنار بزنم. حالا با پای گچ گرفته خوابیده ام گوشه اتاق. امروز آسمان آبی است. بوته گوجه سر حال آمده. ولی من نمی توانم ببینمش.

6 نظرات در مورد “چند داستانک عجیب و غریب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *