چشم هایش

دست دکتر پیش آمد و پانسمان چشمانش را برداشت. 

“نور رو میبینی؟” صدای دکتر بود.

با صدایی لرزان و وحشت‌زده گفت: نه

صدای قدم‌ها را شنید که دور شدند. در این چند روزه که چشمانش زیر پانسمان خوابیده بودند مدام دل‌دل می‌کرد تا زودتر باز بتواند دنیا را ببیند.

صدای پچ‌پچشان را می‌شنید. دور بود و کمی نامفهوم. ولی می‌شنید.

صدای پدرش را تشخیص داد: یعنی هیچ کاری نمیشه…

بقیه حرف‌ها را نشنید. رفت و آمدها و صدای وق زدن بچه‌ای از اتاق بغلی می‌دوید وسط حرف‌هایشان. 

همانی هم که شنید حسابی توی دلش را خالی کرد. توی جایش جابه‌جا شد و سعی کرد گوشش را تیز کند.

بخش پایانی حرف دکتر را خوب شنید: متأسفانه آسیب جدیه.

دیگر مهم نبود چیزی بشنود یا نه.

دستِ گرمِ پدر را روی شانه اش حس کرد و صدایش پیچید توی گوشش: مرخص شدی.

بغضش را فروخورد و گفت: مامان کِی میاد؟

پدر جواب داد: تو راهه. همین حالاها دیگه می‌رسه.

صدای پدرش هم آشفته بود.

وقتی مادرش رسید تویِ آغوشش بغضش سر باز کرد. میان لرزش و هق هق خودش لرزش تن مادر را هم حس می‌کرد.

نمی‌دید ولی مطمئن بود که پدرش هم با اشک‌هایش در جدال است. شاید هم داشت بی‌صدا اشک میریخت. صدای نفس‌های بریده‌اش را حس می‌کرد.

صدا… چیزی که از این پس می‌شد قوه٬ای که باید به آن متکی می‌بود.

توی ماشین فضا سنگین بود. سکوت بود و صدای شهرِ پرهیاهو از لابه‌لای در و پنجره می‌ریخت توی ماشین.

نمی‌توانست تحمل کند. زد زیر گریه و گفت: تقصیر خودم بود.

دست مادر به سمتش آمد و روی سرش نشست. صدای او هم گرفته بود: تقصیر کسی نیست.

-نه تقصیر خودم بود. نباید …. نباید اون روز می‌رفتم بیرون…

صدای پدر خشمگین بود: تقصیر اون بی‌عقلیه که جلوی پای تو ترقه زد زمین.

دیگر چیزی نگفت. نمی‌دانست با او چه کرده‌اند. آیا دستگیرش کردند؟ کل عیدشان توی بیمارستان گذشته بود. نه سفر رفتند، نه مهمانی. 

وقتی رسیدند مادر در را برایش باز کر و دستش را گرفت تا پیاده شود.آرام آرام قدم برمی‌داشت. از اینکه دیگر نمی‌توانست حیاط را ببیند، بوتأ گل رزی که جوانه داده و درختانی که سبز بودند، به گریه افتاد.

صدای مادر گفت: اینجا پاتو بیار بالا.

سکندری خورد و دست مادر محکم نگهش داشت. کفش‌هایش را کند و باز مادر هدایتگرش بود.

می‌دانست بچه‌ها کنجکاو و ترسیده منتظرند.

باز صدای مادر گفت: ببینین خواهرتون مرخص شده.

صدای فین‌فینشان جوشش اشکش را بیشتر کرد. دستی محکم او را در آغوش گرفت. برادرش بود. دستهایش دور کمرش حلقه شده بود. سر برادر را نوازش کرد و گفت: دیگه نمی‌تونیم با هم کارتون ببینیم.

سعی کرد بخندند ولی صدایش گریه داشت. اصلاً مگر در چنین موقعیتی می‌شد خندید؟ اصلاً به چه باید می‌خندید؟ به اینکه دنیایش غرق در تاریکی شده بود؟

با هدایت مادر به اتاق رفت و با کمکش لباس‌هایش را عوض کرد و گفت: مامان می‌شه آبگرمکن رو زیاد کنی؟ می‌خوام دوش بگیرم.

نشسته بود روی مبل و فقط به صداهای اطرافش گوش می‌کرد.

توانبخشی را شروع کرده بود. باید یاد می‌گرفت تا به کمک صدا جهت‌یابی کند، با عصا راه برود و از خط نقطه‌نقطه‌ای بریل سر دربیاورد. دلش تنگ کتاب‌هایش بود. گاه می نشست پای قفسه کتاب‌هایش، خودکار و دفترش را بغل می‌گرفت و مثل مادری داغ دیده اشک می‌ریخت.

او می‌نوشت. کارش، عشقش، نوشتن بود. او می‌دید و می‌نوشت. اما حالا جز تاریکی چیزی نمی‌دید و همه چیز شنیده‌ها بود.

حالا باید کلی صبر می‌کرد و تمرین، تا خط بریل را یاد بگیرد. دیگر خبری از تند خوانی و رکورد زدن و خورۀ کتاب بازی درآوردن نبود.

با خط بریل کتاب خواندن کند پیش می‌رفت و کتاب‌ها کمیاب بود و گران. باید با همان کتاب‌های صوتی سر می‌کرد.

دو ماه گذشته بود. حالا دیگر بهار داشت تمام می‌شد. حالا درختان حسابی سبز شده بودند و داشتند شاخ و برگ جدید در می‌آوردند و درخت توت میوه می‌داد. دیگر نه غروبی درکار بود نه طلوعی. جز سیاهی هیچ نبود. دیگر نمی‌توانست بنویسد.

صدایش را گاه به کمک یکی از اعضای خانواده پر میکرد. معذب بود. عادت داشت همأ کارهایش را خودش بکند ولی حالا متکی به بقیه بود. حالا دو ماه بود که وبلاگش بی‌پست مانده بود. آیا کسی برایش مهم بود که او هیچ فعالیتی نداشته؟ دوستانش چرا هیچ کدام زنگی نزده بودند؟ یعنی اینقدر بی‌اهمیت بوده برایشان؟

کاش می‌توانست باز ببیند. باز بنشیند سر کتاب‌هایش و کاغذهای کاهی. سر آزاد نویسی، سر صفحات صبحگاهی‌اش، سر کامپیوتر و فایل‌های وردش. دیگر شب‌ها نمی توانست یادداشتی بر روزی که گذرانده بود بنویسد.

عادت نداشت زیاد نوشته‌هایش را برای کسی بخواند. حالا چطور می‌توانست وقت بقیه را بگیرد تا نشخوارهای ذهنی‌اش را برایش بنویسند؟

دیگر بدون کمک توی خانه می‌توانست راه برود. داشت راه می‌افتاد که تنهایی کارهایش را بکند. دیگر نیاز به عینک نداشت. دیگر مهم نبود که چشمانش چه قدر ضعیف بوده‌اند. 

به پدرش گفته بود که از گناه جرم آن جوانک گذشته ولی نمی‌دانست چه کرده‌اند.

یک شب در خانه را زدند. خودشان بودند. اصلاْ برای چه آمده بودند؟ که تشکر کنند؟

دست کشید به دیوار و آینه را پیدا کرد. سردی آینه گرمی دستانش را پر کرد. دیگر نمی‌توانست خودش را در آینه ببیند.

کورمال کورمال به سمت در رفت و شالش را از پشت در برداشت و سر کرد.

در اتاق را باز کرد و دستش را گرفت به دیوار و قدم‌هایش را شمرد.

صداها خاموش شده بود. صدایش با صدایی گرفته گفت: برای چی اومدین؟ مگه به بابام نگفتم شکایت رو پس بگیره؟

“برای همین… ” حدس زد صدا باید صدای مادر آن جوان باشد.

نگذاشت کلام از دهانش بیاید بیرون. سریع گفت: برین دیگه. باشه تشکر کردین برین.

خشمی که انبار کرده بود منفجر شد و با فریاد گفت: تشکرِ شما آخه چی می‌شه؟ برای من چشم می‌شه؟ من نویسنده‌ام می‌فهمین؟ من می‌نوشتم.

دستانش را گرفت بالا و ادامه داد: این دستا بدون چشم چه کاری ازشون بر میاد؟ دیگه نمی‌تونم کتاب بخونم. نمی‌تونم تو آینه خودمو ببینم دیگه نمی‌تونم خونوادمو ببینم. دیگه هیچی رو نمی‌تونم ببینم. من می‌دیدم و می‌نوشتم. حالا چیکار کنم؟ آرزوم بود کتابِ خودمو ببینم. اونوقت حالا…

تکیه زد به دیوار و نشست.

نفسِ منقطع مادرش صورتش را گرم‌تر کرد. دستی زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد. به اتاقش برگشت و روی صندلی پشت میزش نشست. توی ذهنش هزار بار آن روز را عوض کرده بود، و شب توی کابوس باز زیسته بودش. آن روز، روزِ قبل از چهارشنبه سوری بود. بعد از مدتی طولانی از خانه زده بود بیرون. اصلاْ فکرش را نمی‌کرد که کسی آن موقعِ روز، ترقه به دست توی کوچه سر و کله اش پیدا شود.

دستش را به سمت قفسه‌ای که کنار میز بود جلو برد. دستش جلدِ چرمی و خنکِ کتابی را لمس کرد. قرآنی بود کمی بزرگ‌تر از کلِ دستش. با جلدِ آبیِ تیره. آن را به سینه فشرد تا شاید ضربان قلبش آرام شود و اشک‌هایش بند بیاید.

برچسب ها:

2 نظرات در مورد “چشم هایش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *