پالایش

امروز بعد از مدت ها از خانه زدیم بیرون. تمام مسیر را تا برسیم به اصفهان، دلم میخواست تمام ماشین ها و خیابان ها و آدم ها و بیابان و هرچه هست را ببلعم. احساس میکردم از اسارت آزاد شده ام! آن وقتی که داشتیم پای پیاده خیابان ها را زیر پا می گذاشتیم به دنبال آن کتابفروشی که استاد عزیز فرموده بودند و مامان هم یکبار چشمش به آن خورده بود حسابی پاهایم قدم رو رفتند و چشم هایم حسابی آدم دید! خلاصه تمام آدم ها و مغازه ها را نظاره کردم و هوا را یواشکی از زیر ماسک دم کرده فرستادم به ریه ها.

احساس می کردم سوخت ذهنم تمام شده و حال و حوصله نوشتنم داشت ته می گرفت. و حالا احساس میکنم یک شهر قصه دارم برای نوشتن.

امیدوارم بعد از چند روز قصه ننوشتن و هیچی به ذهن نرسیدن، امروز چندتایی قصه بنویسم.

به نظرم پیاده روی، کمی آدم و طبیعت دیدن، و نیز کمی برون ریزی و صحبت کردن از درونیات با یک دوست، می تواند آدم را حسابی پالایش کند!

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *