صحنه پردازی
همه چیز یک خواب بود

همه چیز یک خواب بود

فرض کن درِ خانه‌ات را می‌زنند. گزارشگر و فیلمبردار و چند نفر دیگر جمع شده‌اند. چکی با مبلغی تپل کف دستت می‌گذارند و بعد می‌گویند «شما برندۀ خوش شانس ما هستید.». بعد هم درست زمانی که از شدت ذوق دچار حملۀ قلبی می‌شوید گزارشگر می‌گوید «یک وقت غش نکین. آخر همۀ اینها یک شوخی بود!».

این اتفاق چقدر بی‌مزه و اعصاب خردکن است؟ ایا حقشان نیست دنده‌هایشان را خرد کنیم؟!

حالا بیایید فرض کنیم که شما در صحنه‌ای از داستانتان اتفاق‌های غریبی را توصیف می‌کند. حوادثی که خواننده را به وجد می‌آورد و توجهش را حسابی جلب می‌کند. بالاخره کاراکترمان جربزه‌اش را جمع می‌کند تا آن حرف لعنتی را بزند. یا اینکه آن آدمکش نکبتی بالاخره مقتول تازه‌اش را گیر می‌آورد.

نفس مخاطب را بند می‌آوری و بعد می‌گویی، «عزیزم، اینها همه‌اش فکر و خیال بود. خواب و رویا بود. اتفاق حقیقی هنوز رخ نداده». خب مخاطب هم دیوانه می‌شود. به روح پاکت درود می‌فرستد و می‌رود پیِ زندگی‌اش.

اگر می‌خواهی صحنه‌ات را با خواب دیدن یا خیال کردن شروع کنی، باید به مخاطب چند سرنخ بدهی تا بفهمد یا لااقل شک کند که اینها هیچ کدام حقیقی نیست. برای مثال کاراکتر کاری را بکند که فقط در عالم رویا ممکن است. یا فضا به شکلی وهم انگیز و غیرطبیعی باشد که مخاطب حدس بزند این ماجرا در جهان حقیقی رخ نداده.

در این حالت نه تنها مخاطب دلسرد نمی‌شود، بلکه همذات‌پنداری‌اش هم بیشتر می‌شود. چون می‌داند و می‌بیند که فکر و خیال‌های اخیر و این خواب‌های غریب، چقدر کاراکتر را آشفته کرده.  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *