نوشته ای در باب زندگی

زندگی چیست؟

اصلا حکمت این زندگی با این پیچ و خم ها، روی این کره ی خاکی در میان این منظومه شمسی و چرخیدن به دور آن خورشید عظیم با آن گرمایش چیست؟

به کجا باید برسیم؟

کی تمام می شود مصائب این زندگی؟

کی به پایان می رسد این تراژدی؟

کی رهایی می یابیم از چنگال این روزگار؟

آیا پایان این زندگی مرگ است؟

زندگی همچو وادی می ماند که باید از آن بگذریم، عبور کنیم و به آن جا که باید برسیم.

زندگی یک گذار است

از تولد تا مرگ

می آیی و می روی.

این چرخه چقدر ادامه دارد؟

به خوابیدن و بیدار شدن نگریسته ای؟

شب ها میخوابی و صبح ها باز برمیخیزی

و این چرخش روزها تسلسل وار ادامه می یابد.

شاید زندگی پلی باشد برای اتصال

پلی برای گذر

پلی برای رسیدن….

راستش گذار از چه و رسیدن به چه را دقیقا نمی دانم!

اما از این بابت یقین دارم!

می دانی شاید این زندگی یکی از مراحلی است که باید طی کنیم برای رسیدن به آن چه برایش خلق شده ایم…

خلق شده ایم که انسان باشیم و انسانیت بیاموزیم

که زندگی کردن را، محبت را بیاموزیم.

از کجا معلوم که زندگی مرحله اول باشد در این گذار؟

شاید قبل از آن هم مراحلی بوده که به یاد نداریم و خاطراتشان دور از دسترس اند.

مثل جاناتان مرغ دریایی (نوشته ریچارد باخ) شاید عالم از مراحلی تشکیل شده که بعد از فراگیری و رسیدن به حد کمال در آن، دروازه ای می یابیم برای ورود به عالمی بالا تر

برای دست یابی به کمالی بالا تر…

زندگی می تواند ساده باشد و دل انگیز

می تواند سخت باشد و طوفانی و نفس گیر

می تواند صدای خنده هایت را به گوش فلک برساند

می تواند صدای هق هق گریه هایت را در سراسر عالم پراکنده کند…

بستگی به نگاه ما دارد و آن قصه هایی که هنگام برخورد با مصائب و مشکلات و گرفتاری ها برای خود می سازیم.

این که چه میسازیم و چگونه قصه را پیش میبریم و به پایانش می رسانیم تاثیری شگرف بر میزان پذیرش ما و طاقت آوردن در مقابل جبر زمانه دارد.

ما تمام زندگی را در حال دویدن و تقلا کردن هستیم تا به چیزهایی برسیم.

اما پس از مدتی که گذشت و به آن دست یافتیم به کناری می گذاریمش و تقلا کنان از کنارش میگذریم برای رسیدن به چیزی دیگر.

میدانی به نظر من هیچ رسیدنی نیست که مثلا به یک جایی و مرحله ایی برسی، آرام بگیری بنشینی و بگویی آخیش بالاخره تمام شد

نه به نظر من زندگی تمامی ندارد

زندگی در جریان است …

 آب اگر ساکن شود مرداب میشود

اگر سوار بر دوچرخه پدال نزنی سر نگون خواهی شد.

نمی توان در این زندگی ساکن بود و بی حرکت

این زندگی به تقلا کردن و تکاپو محتاج است

این زندگی نیاز دارد به بلعیدن تلاش هایت

تو اگر دست بکشی از هر چه تلاش است و کوشش

این زندگی هم از حرکت باز می ایستد….

گاهی به خودت میایی می بینی فرسنگ ها گذشته ای و به خیال خودت نرسیده ای. اما نمی دانی که بار ها گذشته ای از مقصد و هنوز هم داری دور خودت میچرخی. انقدر سرت شلوغ است که نمیدانی و نمیفهمی کی گذشتی و کی گذشت.

زندگی سراسر در رنج و عذاب بودن است.

زندگی سراسر جنگیدن است.

زندگی رنج را و غم را به آغوش کشیدن و رقصیدن با ان زیر باران است.

 زندگی به پیش رفتن با دانستن این است که زمین خواهی خورد.

زندگی رها کردن خودت است تا در مسیر زندگی تاتی کنان به پیش برود.

به نظر من مرحله آخر زندگی، مرگ است. مرحله اول که تولد بوده و حال این زندگی همه اش مرحله دوم ست. همه اش ان قسمت تاریک است که نه راه پس داری نه راه پیش. زندگی تمامش مرحله دوم است. تاریک پر از ابهام و مه آلود.

نه انقدر نزدیکی که بر گردی نه آنقدر دور که نوری بیبینی از روزنه پایان.

زندگی آن قسمت سخت میانه است.

شروع کردن و به پایان رساندن همیشه سخت بوده، ولی میدانی؟ ادامه دادن از هر چیزی سخت تر است.

آری شروع کردن سخت ترین قسمت است ولی قبول کن ادامه دادن در میان تیرها و سنگ هایی که از هر سو شتابان به سر و رویت میریزد و آن همه هجوم و زخمی که به تن رنجورت وارد میشود، آن همه زمین خوردن، همه اینها تمام جان و توانت را میربایند و تو درمانده خیس از خون و عرق کف میدان مبارزه دراز به دراز افتاده و جان تکان خوردن نداری.

آری زندگی همه اش آن مرحله دوم است که باید ادامه دهی و با تمام زخم ها و خستگی ها تاب بیاوری تمام مسیر را.

ادامه دادن و صبر کردن سخت است.

هر قدمی که از در ورودی فاصله میگری ترست افزون میگردد و آن گاه که به میانه راه میرسی، این جا مرحله دوم است……

نوری از پشت سر میتابد ولی دور است و آن نوری هم که از روبرو می آید از دری است که هنوز کلی با آن فاصله داری.

تو درست وسط زمین هستی.

زندگی چیزی در این میان است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *