دیالوگ‌ها
من مثبت بینم!

من مثبت بینم!

-غذاتو دوست نداری؟

+چرا.

-پس چرا نمی‌خوری؟

+اشتها ندارم.

-دوباره چی شده؟ وقتی این‌جوری چشماتو می‌بندی و سرتو می‌اندازی پایین، یعنی باز یه گندی زدی!

+تقصیر من نبود.

-بازم اخراج؟

+تصمیم گرفتم بالاخره کار تئاتر رو شروع کنم.

-نمایشنامه‌نویسی؟

+شاید.

-این عالیه. محشره. می‌دونستم بالاخره شهامتش رو پیدا می‌کنی.

+گفتم شاید.

-شاید نداره. بیا بگیر.

+این چیه؟

-قلم و کاغذ.

+می‌دونم قلم و کاغذه. چی‌کارش کنم؟

-بنویس.

+دیوونه‌ای ها!

-دیوونه تویی که 15 ساله داری دست دست می‌کنی. یالا بجنب. تا جمعه برام یه نمایشنامۀ توپ بنویس.

+امروز سه‌شنبه است.

-چهارشنبه.

+دیگه بدتر.

-تو می‌تونی.

+اصلا نمایشنامه می‌خوای چی‌کار؟

-آخ! یادم رفت بهت بگم. با یه مدیر تولید آشنا شدم. خیلی آدم خفنیه! تو پروژه جدیدشون دارم کمکشون می‌کنم. و بگو چی شده؟ نمایشنامه‌نویس سر یه سری اصلاحات قهر کرده رفته. باورت می‌شه؟ الان یه فرصت طلایی داری تا خودتو نشون بدی. عالی می‌شه. بهترین فرصت عمرت.

+من تا حالا نمایشنامه ننوشتم.

-ولی کلی خوندی. کتابخونه‌ات پر از نمایشنامه و کتاب راهنماست. حتما می‌تونی یه چیزی بنویسی.

+تو مگه تو پست کار نمی‌کردی؟

-هنوزم کار می‌کنم.

+پس نمایش از کجا درومد؟

-کارای پستیشونو می‌کنم. چرا قیافه‌ات اون‌جوریه؟

+چرا نگفتی از کارت اومدی بیرون؟

-هر دومون آدم یه جا بند شدن نیستیم. اخراج پشت اخراجه که مُهرش کوبیده می‌شه رو پیشونیمون. چه اهمیتی داره؟ تازه تو این سه ماه تو دوبار شغل عوض کردی. پس اصلا روحیت مناسب نبود که بگم منم اخراج شدم.

+تو الان سه ماهه که داری یه جای تازه کار می‌کنی؟ اینکه به من نگفتی به درک! ولی آخه کاریه که هیچی ازش نمی‌دونی.

-می‌دونم. تو کتاب می‌خری انبار می‌کنی. منم می‌خونم.

+پس بگیر خودت این نمایشنامه رو بنویس.

-داشتم همین کارو می‌کردم.

+می‌خوای منو دیوونه کنی؟

-تو روخدا زده! من دیگه چرا بزنم؟!

+آره خدا زده. برای همینه که اینجا گیر افتادم.

-دلتم بخواد. ببین. می‌شینیم، دوتایی روش کار می‌کنیم. مطمئنم عالی می‌شه.

+من فقط نیاز دارم برم یه جای دور. خیلی دور.

-می‌خوای از همین جا بزنیم بریم یه وری؟ تا شنبه من کار خاصی ندارم. تو هم بیکار! می‌ریم آب و هوا عوض می‌کنیم.

+حال سفر ندارم. اونم بی‌پول. تو این مدت کم.

-پول می‌خوایم چه کار؟ سفر مشهد یادت رفته؟

+وقتی این‌طوری می‌خندی، دلم می‌خواد سرمو بکویم به دیوار.

-ولی یادمه گفته بودی عاشق همین خنده‌هام شدی!

+واسه همین می‌خوام سرمو بکوبم به دیوار!

-به نظرم بریم کاشون. الان فصل گلاب گیریم هست.

+گلاب گیری تموم شده.

-ته گلاش که دیگه مونده! اصلا میریم…

+هیچ جا نمی‌ریم. منظورم از دوری، تنهایی بود!

-پس من یه قرار با این کارگردانه بذارم؟

+تو که گفتی مدیر تولید.

-آشناییم با مدیر تولیده شروع شد.

+به کارگردانه ختم شد؟!

-من الان عضو گروهشونم.

+گروهی که نمایشنامه نداره چیکار می‌کنه؟

-نمایشنامه فقط بخشی از کاره.

+تمام کاره.

-بالاخره جور می‌شه. تو ننویسی یکی دیگه می‌نویسه!

+آره. مثلا خود تو!

-یادته سه سال پیش رفتیم مشهد؟

+می‌خوای سه روزه بری مشهد؟

-خیلی خوش گذشت.

+از قطار جا موندیم، بعد بلیطو گم کردیم. بعدش جیبمو زدن. یه جا هم که تو کیفتو جا گذاشتی برگشتیم نبود. فقط کم مونده بود لباسای تنمونو هم بدزدن.

-آره… خیلی خوش گذشت. چه هیجانی داشت.

+دوباره این خنده‌ها!

-شیراز که دیگه خوب بود.

+خبر دادن بابام حالش بده. بعد اتوبوس اشتباهی سوار شدی! هنوز نمی‌فهمم چطور این‌قدر خنگ می‌شی تو! بعد من مجبور شدم بمونم تا تو رو پیدا کنم. و نرسیدم قبل مردن بابام ببینمش.

-عوضش آخرین تصویری که ازش داشتی سرپا بود!

+آخرین تصویرم تو کفن بود!

-منظورم قبل اون بود. وقتی که زنده بود.

+منیژ… کاش دو دقیقه ساکت بشی!

-ساکت می‌شم. ولی قبلش بگو پول داری؟

+فکر کنم ده تومن. کارتم اونقدر خالیه که موجودی هم نمی‌ده. شرکت هم گفته حقوق این یه ماهی که کار کردمو جای خسارت بر می‌داره.

-خسارت؟

+خسارت سیستم.

-از سیستم چیزی نگفته بودی.

+لیوان چای از دستم افتاد روی میز. ریخت روی سه راهی. فیوز کل واحد پرید. چندتا از سیستم‌ها مشکل پیدا کردن. زهر مار! گفتم اونجوری نخند.

-وای! وقتی عصبانی می‌شی نمی‌دونی چه‌جور بامزه‌ای حرص می‌خوری!

+به خاطر یه لیوان چای اخراج شدم.

-گند زدی به کل شرکت!

+میشه صداتو بیاری پایین! همه دارن نگاهت می‌کنن. مثل دیوونه‌ها داری می‌خندی و بال بال می‌زنی!

-منم سر یه چیز مشابه از پست اخراج شدم.

=تو که گفتی زدی بیرون!

-چای ریخت رو یه بسته. فکر کنم جنس کارتنش خوب نبود! چون بعد فهمیدیم نشت کرده داخل و کتابا خیس شده بود!

+بعد این خنده داره؟

-هاه! عوضش از اون جای نکبت زدم بیرون!

+کار تو با سیستم بود. چی‌کار به بسته‌ها داشتی؟

-از شانس قشنگم یه بسته برگشت خورده بود. شیرانی نبودش. بردم ببرمش انبار. بعد گفتم چاییم رو هم تو راه می‌خورم. ولی تو راه پله پام سرخورد و ریخت روش.

+کاش یکم مثل تو دل گنده بودم!

-ببین عزیزم! فقط باید به این نگاه کنی که اون شر، چه خیری برات داشته.

+هیچی پول ندارم!

-نه… به مرور مشخص می‌شه!

+چرا پرسیدی پول دارم یا نه؟

-چون کیف پولمو باز جا گذاشتم!

+اینم خیر اون شری که گذروندم!

-وای! یاد دو سال پیش افتادم که پات شکسته بود.

+و زیر بارون موندیم گوشۀ خیابون چون کلیدا رو گم کرده بودی؟

-دقیقا!

+تو خیلی دیوونه‌ای!

-تو هم خیلی غرغرویی!

+بله؟! حسابمون؟! الان میام حساب می‌کنم. بله… ممنون. بیا حالا چی‌کار کنیم؟

-عملیات گل سرخ!

+چی؟

-یادت نیست؟

+نگو که…

-چرا!

+من دیگه…

-دیر شده…

+ای تو این زندگی… آقا یه دکتر اینجا نداریم؟ زن من حالش بد شده!

6 نظرات در مورد “من مثبت بینم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.