من انتخاب می‌کنم

نمی‌دونم داستان از کجا شروع شد. یعنی از هرجایی می‌تونست شروع بشه. شاید اگه کسی براش مهم بود، اگه برای خودم مهم بود، و رد ریشه‌ها رو می‌گرفتیم، می‌تونستیم به یه چیزایی برسیم. چیزایی که کمک کنه اوضاع از کنترل خارج نشه. فقط یه مشکل کوچولو باقی بمونه که خیلی ساده می‌شه حلش کرد. اما گره روی گره افتاد و روزها گذشتن و رسیدیم به اون آتش سوزی. یه اتفاق اساسی که خیلی چیزها رو ازم گرفت. تمام تابلوهام، تابلوهایی که روزها و ماه‌ها براشون وقت گذاشته بودم، تنها خواهرم که حتی اگه نمی‌مرد تصمیم گرفته بود دیگه هرگز منو نبینه و دستی که حسش رو از دست داد. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که شاید بشه یا بتونم با دست چپم نقاشی بکشم. اما اون آتش سوزی خیلی چیزا بهم یاد داد. مثل اینکه بازم می‌تونم از یه سری چیزا بگذرم و حتی از نو شروع کنم. یه گوشۀ تازه از دنیا به عنوان یه آدم تازه. با تموم فرصت‌هایی که هرکسی می‌تونه داشته باشه. یا اینکه بتونم ده سال تموم با یه کابوس تکراری کلنجار برم و بهش عادت کنم. مثل دل پیچه‌های اول صبحم. که حتی یادم نمی‌آد کی شروع شدن.

خوبیه کابوس‌هام اینه که گاهی فراموش می‌کنم. منظورم آتش سوزی اصلیه. گاهی خیال می‌کنم اونم یکی از کابوس‌هام بوده. خواهرم زنده است. خواهری که شاید واقعا دوستش داشتم. چون تنها کسی بود که می‌خواستم بمونه. و با وجود تمام بدعنقی‌هاش، با وجود اینکه منو مقصر مرگ مادرمون می‌دونست و من هم می‌دونستم که اون داروهای بابا رو از عمد بهش نرسوند، اما باز هم می‌شه، می‌تونیم به هم زنگ بزنیم و هم رو ببینیم. مثلا روز تولدم یا روز تولدش.

اون خونه برام با ارزش بود. آخرین خاطرات خوشمون رو اونجا گذرونده بودیم. هرچند که چیزی حدود پونزده سال یه سایۀ سنگین، سیاه و خفه‌کننده افتاده بود رو زندگیمون. مثل یه بختک شرور که خیال رفتن نداشت. نه تا وقتی که خونمون به آتش کشیده نشد. اما باز هم خاطره‌های خوش کوچیکی گوشه و کناره‌های خونه‌مون بود. من خاطراتمون رو نقاشی می‌کردم. اما اون نمی‌فهمید. ازشون سر در نمی‌آورد.

من هرچی می‌کشیدم اون یه خاطرۀ بد یادش می‌اومد. کیک توت فرنگی با مربای توت، اولین کیکی که پختم، براش برابر بود با شنیدن خبر مرگ خاله سومی. اما واقعا اون خبر خوب بود. چون تنها خالۀ زندۀ ما بود و بدون هیچ بچه‌ای. پس سهمش از خونه باغ رسید به ما و ما تونستیم خونه بخریم. هیچ وقت هم کسی نفهمید که من رفته بودم دیدنش. فقط یه نوجون خجالتی بودم که برای خاله‌اش کیک پخته بود.

تابلوی کوهستان اونو یاد شکستن پای بابا می‌انداخت. هرچند که بعدش بابا یه هفته‌ای به خاطر عمل پاش موند بیمارستان و یه هفتۀ آروم داشتیم.

وقتی تابلوی گلدون چینی با طرح طاووس رو دید جیغ جیغ کرد که اون تو آخرین دعوای مامان و بابا شکست و باعث شد دست و سر مامان چندتا بخیه بخوره. ولی عوضش مامان بالاخره درخواست طلاق داد. چون حالا من شاهدش بودم برای کارای بابا.

خرس عروسکی، گم شدن برادرمون و هرگز ندیدنش. حتی نفهمیدیم مرده است یا زنده است. هرچند که این یکی از قدیمی‌ترین خاطره‌هامونه. اون فقط شش سالش بود. منم هشت ساله‌ام بود. ولی خیلی بچۀ رو مخی بود.لوس و بهانه گیر. پس منم تو مغازۀعروسک فروشی قالش گذاشتم و خدا رو شکر هیچ وقت پیدا نشد.  

تابلوی طلوع خورشید براش نمایانگر مردن خواهر کوچیکه بود. چون درست همون وقت بود که از بیمارستان زنگ زدن خونه و گفتن که قلب کوچیکش دیگه نمیزنه. البته مشکلش مادرزادی بود. اون تونست در عرض یک سال رکورد جلب بیشترین توجه و محبت رو بزنه. پس بعد از مردنش، هرچند که هیچ وقت داغ اون دوتا بچه برای هیچ کدومشون تموم نشد، تونستم به روزهای اوجم برگردم. اتاق خودم، بدون هیچ بچه‌ای که وق بزنه و بخوان باهاش مهربون باشم. اون فقط چون کوچیک‌تره یا مریضه.

یه آسمون پر از ابرهای قلنبه اشک‌هاش رو در می‌آورد و باعث می‌شد تا چند ساعت نفرینم کنه. چون یاد روزی می‌افتاد که مامان از پشت بوم افتاد پایین. و تقصیر من بود. چون دنبال یه گربۀ حنایی تا اون بالا رفتم و مامان اومد دنبالم و وقتی گربهه از زیر خرت و پرت‌ها جهید بیرون، مامان ترسید و افتاد. درسته که مردن مامان یه حادثۀ تراژیک بود اما صاحب یه گربه شدم. هرچند که اونم خیلی وفادار نبود. و اینکه مسئلۀ طلاقشون منتفی شد.

اون تابلوی سرسرۀ خالی هم براش دردآور بود. چون روزیه که زمین خورد و دماغش شکست. و اون حجم از خونی که از بینیش رفت اعجاب انگیز بود. راستش بعد از اونم چند بار وسوسه شدم از پله‌ها هلش بدم پایین یا سرش رو بکویم به دیوار! اما خب، خواهرای کوچیک و مهربون که از این کارا نمی‌کنن.

یه لیوان آب، قطعاً اون رو یاد داروهایی می‌اندازه که به بابا نداد. وگرنه دلیل نداشت که اون تابلو رو تو حیاط آتش بزنه. خودش می‌گفت ترسیده بود برای همین نمی‌دونست چی‌کار کنه. اما من نظر دیگه‌ای دارم. و راستش رو بخواید ازش قدردانم. بعد مردن مامان، بابا دیگه کسی رو نداشت که باهاش دعوا کنه. از آخرین دعواشون و شکستن اون گلدون هم خیلی گذشته بود. داد و هوار کردن سر من و خواهرمم انگاری براش کافی نبود. به نظر من که اون همه هوار کشیدن آخر سر باعث شد قلبش بایسته.

داستان فقط همین بود. دید اون نقطه مقابل دید من بود. من مثبت‌ها رو می‌دیدم و اون منفی‌ها رو. شاید می‌تونستیم مکمل‌های خوبی باشیم. البته همونقدر که آب و آتش مکمل‌های خوبی هستن. پس شاید برای همین بود که اون آتش سوزی اتفاق افتاد.

شمع که افتاد روی پرده. از لای در نیمه باز اتاق دیدمش. که چطور خیره شده بود به اون پرده‌ای که گر می‌گرفت. دیدم که پرده رو کشید و بدون توجه به آتشی که دستاش رو می‌سوزوند اجازه داد آتش به جاهای دیگه هم برسه. تنها کاری که کردم تلاش برای خروج بود. در رو قفل کرده بود. به سختی تونستم زنده بمونم. و فکر کنم اصلا از این بابت خوش‌حال نیست. اما خودش بالاخره مرد و بعد از اون چهار خودکشی ناموفق، فکر کنم بالاخره به خواسته‌اش رسیده. اما باز هم ناقص. مثل همیشه. هیچ وقت نتونست یه کاری رو درست انجام بده. برعکس من که هیچ وقت هیچ کس نفهمید چی‌کار می‌کنم. و هنوز زنده‌ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.