کودکِ من

تازه یاد گرفته بود که چهار دست و پا برود. شیطنت هایش تازه شروع شده بود. می خواست دنیا را کشف کند.

زن از آشپزخانه سرک کشید به هال. به سمتش دوید و او را از بخاری دور کرد: مامان این جیزه. می سوزی قربونت برم. بیا این ور بشین. آفرین. همین جا بازی کن. باشه مامان؟

انگاری نمی توانست آرام و قرار بگیرد این کودک. بخاری و آن کتری رویش برایش شده بود معما. آمد دست بگیرد به بخاری تا پا شود ببیند چه خبر است آن بالا.

زن به صدای جیغ و گریه اش دوید به سمت هال.

کتری افتاده بود روی پایش با چایِ داغی که داشت.

نفهمید چه طور مانتو روسری به سر کرد و عبا را سر کرده نکرده بچه بغل از خانه دوید بیرون. فقط یک دکتر بود توی آن محل. آن هم وسطِ بازارچه. تمام راه را دوید.

دکتر نگاهی به پای بچه انداخت و گفت: باید ببریش بیمارستان.

زن اشک هایش را پاک کرد: شوهرم سرِ کاره. خودتون نمی تونین کاری بکنین؟

دکتر همان طور که پشت میزش می نشست گفت: سوختگیش خیلی زیاده. فقط باید زود تر برسونیش بیمارستان.

نفهمید چه طور شوهرش را خبر کرد. رسیده نرسیده راهی بیمارستان شدند.

بچه توی بغلش ناله می کرد. او هم خود اشک میریخت. یادِ فرزند قبلی، که حتی نتوانست در آغوش بگیردش و قبل از دیدنش به خاک سپرده شد، قلبش را می لرزاند که نکند این طفل هم از دستش برود؟ نکند او لیاقت مادری ندارد؟ نباید بچه را تنها می گذاشته. تقصیر خودش بوده که کتری را آنجا گذاشته.

همه اش توی هول و ولا بود که نکند حالا شوهر خسته اش حرفی چیزی نثارش کند. ولی او هم آن قدر دل نگران بود که هیچ نگفت.

هر دو گیج و درمانده از این ور به آن ور می رفتند.

بخش سوختگی وحشتناک بود. ناله و بوی گندِ چرک.

بچه از بی حالی حتی چندان ناله هم نمی کرد زیر دستِ دکتری که داشت معاینه اش می کرد.

این دکتر هم حرفِ دکترِ قبلی را زد: سوختگیش خیلی شدیده. باید بستری بشه.

زن دلش هری ریخت. بستری؟ این طفلِ کوچک؟ تازه که داشت باور می کرد این کودک ماندگار است باید چنین می شد؟ با صدایی که هنوز از بغض می لرزید گفت: نمی شه تو خونه ازش نگه داری کنم؟ چی کار باید کرد؟ خودم مراقبشم.

دکتر گفت: می تونی خونه نگهش داری ولی خیلی باید مراقب باشی. ده روز دیگه دوباره بیارینش.

در راه برگشت به خانه زن رفت داروخانه و یک سری وسایل گرفت. از گاز وازلین و پماد سوختگی تا شامپو بچه و باند.

آن زمان که هنوز ازدواج نکرده بود دوره ای گذرانده بود و به کمک های اولیه آشنایی داشت.

مرتب پای بچه را با شامپو بچه می شست و پماد میزد و گازوازلین می گذاشت و پانسمان می کرد.

هر گریه بچه خنجری بود که به دلش خنج می کشید.

بعد از ده روز بچه را بردند بیمارستان. کمی خیالش راحت شده بود. به نظرش داشت بهتر می شد پایش.

پرستاری آمد و پای بچه را دید. حرفش آب یخی بود که به سر پدر و مادر ریختند: چی کار کردین با این بچه؟ چرا نذاشتین بستریش کنن؟ حالا اگه پای بچه رو قطع کنن خوبه؟

زن نفسش برید. قلبش لرزید و بغضش ترکید. شوهرش داغ کرد و شروع کرد به ملامت کردنش: چرا نذاشتی بستریش کنن؟ هی خودم مراقبشم خودم مراقبشم. بیا خوب شد؟ چرا همه اش می خوای سر خود کار خودتو بکنی؟

آمدن دکتر نجاتش داد.

دکتر نگاهی به پای بچه انداخت و تشر زد به پرستار: این بچه که چیزیش نیست.

رو کرد به زن و با لبخندی دل گرم کننده گفت: خدا رو شکر خوب شده. خوب مراقبش بودین. آفرین. همین جوری ادامه بده. داره خوب میشه. یه، یه هفته دیگه کاملا خوب میشه.

زن این بار چشمانش پر از امید شد و دلش روشن.

در راه برگشت زن سکوتی مظلومانه داشت و مرد با عذاب وجدان به دنبال راهی برای در آوردن آن ناراحتی از دلش.

شب بود. مرد خوابیده بود. اول صبح باید راه می افتاد تا به موقع برسد سرِ کار.

بچه خواب بود.

زن نشسته بود بالای سرش و غرق در نگاه کردنش.

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *