داستان‌های ژانری
سرنخ در داستان‌ | رشته‌ای که ما را به مقصود می‌رساند

سرنخ در داستان‌ | رشته‌ای که ما را به مقصود می‌رساند

سرنخ نشانه و اشاره‌ای است که مخاطب و کاراکتر اصلی یا کارآگاه داستان یا هرکس دیگری که می‌خواهد از این ماجرا سر در بیاورد را راهنمایی می‌کند.

کارآگاه داستان ما باید با یک قیاس منطقی و تحلیل و بررسی همین سرنخ‌ها هویت قاتل را کشف کند و او را به دام بیندازد. رسیدن به جواب نهایی نباید براساس حدس و گمان محض یا خواب و الهام این اتفاق بیفتد. ممکن است ناگهان سرنخی کشف کند یا اطلاعتی گیر بیاورد که او را به یک بینش برای حل نهایی برساند. اما این درواقع جفت و جور شدن قطعۀ آخر پازل است. نه امداد غیبی تمام و کمال.

سرنخ باید مطرح و قابل مشاهده باشد. منظور از قابل مشاهده، ساده بودن است. پس ماجرا را خیلی پیچیده و خاص نکنید! هرجایی که قرار است مخاطب یک قدم به جواب نزدیک‌تر بشود، باید یک سرنخ آشکار در اختیارش بگذاریم. اگر هم قرار است مخاطب را از حدس زدن و جلو افتادن، معاف کنید، باید عمل داستانی را طوری پیش ببرید که بدون اینکه نیاز باشد معمایی را حل کنند و آگاهانه فکر کنند و درگیر ماجرا بشوند، داستان پیش برود و قاتل حقیقی فاش و دستگیر شود.

برای این‌کار می‌توانید مخاطب را درگیر ماجراها کنید. قدری مبهم پیش بروید و اجازه ندهید که همه چیز را واضح و شفاف ببیند. البته قرار نیست بیخودی مطالب را بپیچاند و خیلی مشخص به بیراهه بزنید. فقط وانمود کنید که ماجرا زیادی پیچیده است. می‌توانید حوادث فرعی‌ای را به خط اصلی گره بزنید که فقط در ظاهر به ماجرا مربوط است. هرچند که باید حواستان باشد که در این کار زیاده‌روی نکیند. دراصل باید راست را نشانه بگیرید و بعد به چپ بزنید.

سرنخ‌ها می‌توانند واکنش‌های قراردادی ایجاد کنند. از طریق سر و وضع افراد، شغل آن‌ها، نحوۀ کلام و منش آن‌ها. ما از مجموعه چیزهایی که می‌بینیم و برداشت می‌کنیم، درواقع سرنخ‌هایی استخراج می‌کنیم. که حالا ممکن است ما را به مقصود برسانند یا اینکه از مسیر اصلی خارجمان کنند.

منبع: داستان‌های پلیسی، جمال میرصادقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.