سخت است فراموشی

فرض کن یکدفعه دیگر هیچ کسی تو را نشناسد و به یاد نیاورد.

یا برعکس از جا بلند می‌شوی نه می‌دانی کیستی نه می‌دانی که اینجا چه می‌کنی؟

من هم از فراموش شدن می‌ترسم هم از فراموش کردن.

از فراموش شدن می‌ترسم چون آن وقت دنیا این حقیقت را نشانم خواهد داد که بود و نبودم هیچ توفیری ندارد و آب از آب تکان نخواهد خورد.

می‌ترسم نبودم را کسی حس نکند و در گذر زمان تبدیل شوم به ندایی ضعیف و دور دست که به سکوت می‌گراید و بعد هیچ از من باقی نماند.

از فراموش کردن می‌ترسم چون به اندازۀ تک‌تک ثانیه‌های حیاتم سختی‌ها کشیدم و رنج‌ها متحمل شدم تا به این چیزی که هستم تبدیل شوم.

اگر تمام خاطراتم از کف بروند دیگر من کیستم؟

اگر این توده لزج صورتی هیچ یادی را در خود نداشته باشد دیگر به چه کار می‌آید؟

حتی تمام مشغله‌ها و نشخوارهای ذهنی‌مان به خاطر خاطراتمان است.

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *