یادداشت‌های من
زندگی حقیقی با فیلم و داستان فرق دارد

زندگی حقیقی با فیلم و داستان فرق دارد

هفده سالم بود که فهمیدم هیچ چیز دنیا شبیه به آن چیزی که در فیلم‌ها و داستان‌ها می‌گذرد نیست. که آن‌ها همه داستان و روایت است. با دخل و تصرف. گاه دراماتیزه شده‌اند، دستکاری شده‌اند. یا از دریچه‌ای خاص ماجرا را به نمایش گذاشته‌اند.

سال سوم را تمام کرده بودم. تابستان بود. اضطراب و اشتیاق همزمان با هم به دلم ریخته بود. باید خودم را برای کنکور آماده می‌کردم. در همان تابستان فرصتی پیش آمد تا در محل کار احتمالی آینده‌ام کارآموزی کنم.

سال قبلش یک دورۀ کمک‌های اولیه گذرانده بودم. و آن سال معرفی نامه گرفتم تا مدتی را در اورژانس بیمارستان رازی اهواز بگذرانم. عنوان مشخصی نداشتم. کارآموز هیچ بخشی نبودم. نه بهیار بودم، نه کمک بهیار. نه پرستار، نه کمک پرستار. هیچ چیز. فقط یک نوجوان خجالتی و استرسی که یک گوشه ساکت می‌ایستد یا راهرو را صدهزاربار گز می‌کند. گاهی فلش کارتی به دست دارد و درس می‌خواند و یا قلم و کاغذی گرفته و چیزکی می‌نویسد.

آن یک هفته برای من به اندازۀ یک ماه بود. سخت نبود. اما ادراکم از زمان کش می‌آمد! فقط یک شیفت بود. آن هم شیفت صبح. خلوت بود. نهایت برای تزریقات می‌آمدند. کلی عقرب و مار گزیده دیدم. در اورژانس خبر خاصی نبود. اما از پا قدم من، روز اول یک ایست قلبی داشتند. عملیات احیا را از نزدیک دیدم. خشکم زده بود. نترسیده بودم. فقط همه چیز گنگ بود. گریه‌ها، داد و هوار پزشک‌ها و پرستارها. یکی‌شان آن وسط رو کرد به من و گفت برو فلانی را صدا کن. در آن شلوغی و گیجی نفهمیدم چه کسی را می‌گوید. ترسیدم بپرسم دوباره بگوید. آشفته دور و بر را پاییدم. هیچ کس نبود. چه باید می‌کردم؟ باورتان می‌شود یادم نیست چه کردم؟ فکر کنم فقط در رفتم!

یک بار دیگر هم یک نمونه را دادند دستم و گفتند برو آزمایشگاه. نمی‌دانستم کجاست. نزدیک بود توی بیمارستان گم بشوم.

هیچ وقت اسم‌ها درست درون ذهنم جاگیر نشدند. یک بار قرار شد یک چیزی شبیه به پرونده را ببرم درمانگاه، پیش نمی‌دانم کدام دکتر. قرار بود چیزی بگویم. درست درمان در یادم نماند.

یکبار رفتم اتاقی که نمی‌دانم اسمش چه بود اما محل بخیه و این جور چیزها بود. پای تخت دریای خون بود! همین قدر زیاد. یک خانم مسن زانویش را عمل کرده بود. نمی‌دانم بعد چه شده بود. حالا بخیه‌هایش را کشیده بودند و از نو بخیه زده بودند. آن جا پر از خون بود.

خودِ خون یا خودِ مردن، به خودیِ خود ترسی ندارند. اما دلیلشان، فضایی که درش هستند و آدم‌های حاضر در آن جایند که ترس یا احساس‌های دیگر را ایجاد می‌کنند.

چند مورد خودکشی دیدم. دردناک بودند. و کنجکاوی برانگیز. دلم می‌خواست بنشینم کنارشان و بپرسم چرا؟ چه شد؟ حالا که نشده، ناراحتی؟ دوباره تکرارش می‌کنی؟ چه تغییری رخ بدهد تا دیگر به مردنت فکر نکنی و برایش کاری نکنی؟

یک بار یک دختر کوچولو را آوردند اورژانس. دستش را درون یک لیوان فرو کرده بود و لیوان شکسته و دستش را بریده بود. دستان پدرش می‌لرزید. مادرش هم ترسیده بود. مشخص بود که بچۀ اولشان است. خودشان هم زوج جوانی بودند. اما نه آن‌قدر که خیلی خام باشند. دخترک آرام بود. درد داشت. ترسیده بود. اما آرام بود. یادم نیست که گریه کرد یا نه. دور دستش را با باند یا پارچه‌ای سفید بسته بودند. به گمانم باند بود. ساعت از دوازده گذشته بود. مامان آمد دنبالم. نمی‌دانم چه کردند.

بخیه زدن را چند باری دیدم. راستش فرو کردن و بیرون کشیدن سوزن به پوست دیگران حالت خوشی ندارد. اوایل مورمورم می‌شد. به مرور عادت کردم. شاید همین بود که مرا ترساند. فهمیدن این حقیقت که من راحت‌تر از آن چیزی که خیالش را می‌کنم، به خیلی چیزها عادت می‌کنم. به بوی مادۀ ضدعفونی کننده، به اینکه در روز دست‌هایم را چندین بار با ژل ضدعفونی تمیز کنم. که مبادا اثری آلوده از دیگران به جانم بماند. به دیدن آدم‌هایی که احساس بیچارگی می‌کردند. به اینکه یک دیوار بکشم میان خودم و آدم‌ها. به صدای روحشان گوش نکنم و برای درمان، بهشان درد بزنم.

یک خانم جوانی بود. نهایت اوایل سی سالگی. کیستش را عمل کرده بود. از این لوله‌هایی که مخصوص تخلیه عفونت یا یک همچو چیزی است از محل زخمش بیرون گذاشته بودند. سرپرستار بخش داشت بیرونش می‌کشید. آن زن ترسیده بود. درد داشت. کنارش ایستادم. دستش را گرفتم. دستان خودم سردتر بود. همیشه دستانم سرد و قندیل بسته است مگر وقتی که قیف خامه را دست می‌گیرم! فقط آن وقت است که آن‌قدر زیاد گرم می‌شود که خامه خیلی زود آب می‌شود.

زیر لب ذکر می‌گفت. مویه می‌کرد. اما مظلوم و ساکت و آرام. سرپرستار تلاش می‌کرد با قدری چاشنی شوخی و خنده سر حرف را باز کند تا دردش کمتر شود. اما او ترسیده‌تر از این حرف ها بود. دستم را محکم چسبیده بود.

زمانی که بیمار مبتلا به اچ.آی.وی و آن یکی دو بی‌خانمانِ اور دوز کرده را دیدم، تصمیم گرفتم هرگز پزشک نشوم. رفتار پرستارها، گاه برایم زننده بود. گوشه و کنایه‌هایشان. ریشخندهایشان. بی‌تفاوتی‌شان به مسئلۀ مرگ و زندگی. انگار که جان برخی آدم‌ها چندان برایشان مهم نبود.

می‌دانم که جو عصبی بود. چیزکی گفتند. رفتارشان نسبت به آن بیمار شاید حتی معقولانه بود. اما غصه دارم کرد. انگار که همه چیز سطحی و پوچ بود. من رنجشان را می‌دیدم و غمی که در چشمانشان موج می‌زد. اما آن اینترن‌ها و رزیدنت‌ها و پرستاران و پزشکان و غیره و غیره، کاری به روحشان نداشتند. فقط می‌خواستند جسمشان را درمان کنند و زودی بفرستندشان به آغوش خانواده‌هایشان.

در همان یک هفته بود که فهمیدم دنیا خیلی خیلی تاریک‌تر و ‌زننده‌تر از هر فیلم و داستانی است. همان روزها بود که فهمیدم همه چیز به نگاه خودم بستگی دارد. اینکه از کجا و چطور به زندگی نگاه کنم. به چه چیزهایی توجه کنم و چه چیزهایی را نادیده بگیرم. آن وقت زندگی هم می‌تواند مثل یک فیلم یا داستان، پرشور و پرمعنا باشد. فقط کافی است دست به توجیه بزنی. دلیل بتراشی و چشمت را روی بعضی چیزها ببندی. یا وانمود کنی که طور دیگری است!

6 نظرات در مورد “زندگی حقیقی با فیلم و داستان فرق دارد

    • نویسنده گراواتار (gravatar)

      سلام
      خوندمت و همونطور مثل خودت گنگ، حرفی ندارم برای گفتن…
      یه سوال!
      دوست داری اون کارآموزی رو الان تجربه کنی؟
      فکر می‌کنی بشه بهتر از اتفاقات اطراف، تجربه کسب کرد؟

      • نویسنده گراواتار (gravatar)

        هوم… دلم می‌خواست بگم ادراکم حالا متفاوت می‌بود. قطعا تجربه خیلی متفاوت از آب در می‌اومد. چون حدود 6 سال از اون وقت می‌گذره. اما همین سه سال پیش که مادربزرگم بستری بود بیمارستان. برای اولین بار مدت زمانی زیادی رو تو بیمارستا گذروندم. به عنوان همراه یعنی. البته اون جا بخش بود و با اورژانس فرق داشت. اما راستش… بازم رفتارهای مشابه زیاد دیدم.
        شاید مشکل از اینجا ناشی میشه که خیلی‌ها فقط از سر اون هیجان یا با شکوه جلوه کردنش می‌رن سراغ کارای درمانی و بیمارستانی. نمی‌دونم!
        ولی مطمئنم اون تجربه یکی از عوامل پایه‌ای بود که منو به روان‌شناسی کشوند.
        و هنوز که هنوزه یادآوری اون زورها برام الهام‌بخشه! :))

    • نویسنده گراواتار (gravatar)

      تو توی کارهات جزو بهترین‌هایی. قطعاً در مسیر انتخابیت موفق خواهی بود. [گل]

    • نویسنده گراواتار (gravatar)

      ای که چقدر حرفت حرف دل منه

      از پزشکی متنفرم لعنت بهش که تو ایران مد شده

      • نویسنده گراواتار (gravatar)

        پزشکی به خودی خود بد نیست. اتفاقا رشتۀ جذابیه برام. اما شغلش چندان برام جذاب نیست. مثلا الان من روان‌شناسی خوندم. حقیقتا هم دوستش دارم. ولی اینکه درمانگر بشم رو چندان دوست ندارم. اینکه فقط از سر باکلاس بودن و پرستیژ داشتن و عشق روپوش سفید و دکتر خاطب شدن و خیال اینکه پولش زیاده! بخوای انتخاب کنی یا بچه‌ات رو مجبور کنی به انتخابش، واقعا کار رو خراب می‌کنه.
        ممنون از همراهی‌تون. امیدوارم در مسیری بمونین که عاشقش هستین:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.