چالش 30 داستان
روزی که خواهرم پرواز کرد

روزی که خواهرم پرواز کرد

(چالش 30 داستان، روز دوازدهم)

تا مرا دید فریاد کشید: «مگه نگفتم نیا بالا؟»

به نشانۀ تهدید بلند شد و ایستاد. نمی‌توانست روی آن لبه تعادلش را درست حفظ کند. کمی به چپ و راست متمایل شد اما بالاخره توانست تعادلش را حفظ کند. به در تکیه زدم و گفتم: «تو مگه با ارتفاع مشکلی نداشتی؟»

-«آدم وقتی می‌رسه آخر خط دیگه هیچی براش مهم نیست.»

سری تکان دادم و گفتم: «البته از لحاظ علمی هم ثابت شده.»

گیج نگاهم کردم. ادامه دادم: «از لحظا علمی ثابت شده وقتی آدما تو موقعیت خطرناک قرار می‌گیرن معمولاً می‌تونن به ترساشون غلبه کنن.»

-«برو گمشو با اون تحقیقات علمیت.»

-«اومدم کمک کنم.»

-«مگه من کمک خواستم؟»

حق داشت. او کمک نخواسته بود. اما همیشه جوری رفتار می‌کرد که انگار به کمک نیاز دارد. انگار دوست داشت هرکسی دور و برش است خیال کند او زیادی آسیب‌پذیر است و حتماً باید کمکش کند. به کفش‌هایش اشاره کردم و گفتم: «برای مردن کفش مناسبی نیست.»

-«اومدی به کفشام گیر بدی؟»

تکیه‌ام را از دیوار برداشتم و نیم قدمی جلوتر رفتم. سعی کردم حرکتم مشخص نباشد. اشاره‌ای به کفش‌هایش کردم و گفتم: «یه دستی می‌کشیدی بهشون. انگاری همین الان از تو گِلا اومدی بیرون.»

-«چون همین حالا از تو گلا اومدم بیرون. آخه کی به کفشای یه آدم مرده دقت می‌کنه؟»

دست کردم توی جیب کتم، بعدش مثلاً دنبال چیزی می‌گردم، دست کردم توی جیب شلوارم و کمی دیگر جلوتر رفتم. گفتم: «آدما به مرده‌ها بیشتر توجه می‌کنن. (با ادا گفتم) دختره رودیدی؟ کدوم؟ همونی که خودشو انداخت پایین، کفشاش خیلی کثیف بود. حتماً حسابی افسرده بوده!»

-«معلومه که افسرده‌ام!»

شال آبی رنگش داشت توی هوا تاب می‌خورد. موهای بافته شده‌اش از پشت شال بیرون زده بود. لباسش مرتب بود. یک شلوار جین راسته با یک مانتوی‌ سورمه‌ای که تا بالای زانوهایش می‌رسید. جوری ایستاده بود روی لبه که انگار منتظر است چیزی بگویم. راستش تا همین صبح مطمئن بودم که دیگر دست به خودکشی نمی‌زند، اما حالا اصلاً مطمئن نبودم. رفتارش ورای انتظارم بود. از آخرین تلاشش برای خودکشی هنوز یک ماه هم نمی‌گذشت. دفعۀ پیش چنان شوکی را دراثر مسمومیت دارویی تجربه کرده بود که قسم خورده بود دیگر به فکر خودکشی نیفتد. اما حالا ایستاده بود روی لبۀ بام این ساختمان 5 طبقه و تهدید می‌کرد فکر کمک کردن نباشم.

از جیب کتم یک آبنات چوبی درآوردم و مشغول باز کردن پوسته‌اش شدم. بدون اینکه سرم را بلند کنم گفتم: «واسه جلب توجه این کارارو می‌کنی؟»

-«چی؟»

صدایش به اندازۀ کافی عصبانی بود. سرم را بلند کردم. درحالی که آبنبات را توی دهانم می‌چرخاندم یک قدم دیگر نزدیک شدم و گفتم: «آخه چرا می‌خوای بمیری؟ هیچ کس اون پایین نیست که براش نمایش اجرا کنی!»

-«خودم می‌دونم کسی نیست.»

-«جواب ندادی.»

-«به چی؟»

-«چرا می‌خوای بمیری؟»

جوری نگاهم کرد که انگار زیادی احمقم. رویش را برگرداند. از موقعیت استفاده کردم و دو سه قدمی جلوتر رفتم. دست‌هایش را باز کرد و گفت: «خسته شدم.»

-«از چی؟»

-«وقتی که تو ندونی از چی، دیگه بقیه چه‌طور می‌خوان درک کنن؟»

-«من فقط می‌دونم که تو دنبال خودنمایی هستی.»

چنان سریع برگشت که تعادلش را از دست داد. جلو پریدم و دستش را گرفتم. حالا از نو صاف ایستاده بود. دست آزادش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «من دنبال خودنمایی‌ام؟»

-«آره. وگرنه می‌پریدی. براتم فرقی نداشت کسی اون پایین هست یا نه؟!»

چشمانش را بست و گفت: «یعنی اگه الان بپرم نشون دادم که واقعاً دیگه تحمل ندارم؟»

-«آخه مشکل خاصی که نداری. برای چی بخوای خودتو بکشی؟»

-«مشکل اصلی من تویی.»

نیشخندی زدم و گفتم: «دیدی گفتم؟ خودنمایی!»

دستش را از توی دستم کشید بیرون. نفسش را داد بیرون و گفت: «من همه چیو می‌دونم.»

-«دقیقاً چه چیزایی رو؟»

نگاهم نکرد. انگار می‌ترسید توی چشمانم نگاهم کند. با صدای آرام گفت: «اون جعبه سیاهه رو تو اتاقت دیدم. خنگ که نیستم. روزنامه‌ها و اخبار پر شده. می‌دونم کار توئه. نمی‌تونم دیگه این‌طوری زندگی کنم.»

دروغ چرا؟! نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم. سرش را بلند کرد و ادامه داد: «یه روزی از کارات پشیمون می‌شی داداش بزرگه.»

گفتم: «شاید یه روزی، ولی حالا نه.»

هلش دادم. خم شدم و سقوطش را تماشا کردم. حیف که ارتفاع کم بود و طول اجرای نمایش کوتاه!

4 نظرات در مورد “روزی که خواهرم پرواز کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.