داستان نویسی
داستان را چگونه شروع کنیم؟ | 8 پیشنهاد برای شروع داستان

داستان را چگونه شروع کنیم؟ | 8 پیشنهاد برای شروع داستان

(این مقاله به مرور تکمیل می‌شود)

۱. میانه بهترین شروع است

برای شروع یک صحنۀ تازه، می‌توانیم شروع کنیم به توضیح دادن. که کجا هستیم، چه وقت از روز است و اصلا چرا آنجاییم؟ پس هرچه مخاطب باید بداند را به او دیکته می‌کنیم و همه چیز را از صفر بنا می‌کنیم.

اما بهتر نیست او را بیندازیم وسط ماجرا؟ بهتر نیست به جای اینکه بگوییم در ادامۀ پایان صحنۀ پیش چه اتفاقی افتاد، اجازه بدهیم خودش ماجرا را کشف کند؟ حتی اگر در شروع داستان باشیم! در این حالت کنجکاوی مخاطب بیشتر خواهد شد. و در انتظار فهمیدن علت و سرانجام، پابه‌پای ما خواهد آمد.

زمانی که قرار است از صحنه‌ای به صحنۀ دیگر پرش کنیم و یا صحنه را به پایان برسانیم، این فن به ما کمک زیادی خواهد کرد.

«خودت که می‌دونی، تقصیر من نیست.»
اما من نمی‌دانم. نمی‌دانم منظورش چیست. این که فامیلی آن مرد را به یاد نمی‌آورد تقصیر خودش نیست یا این که او را کشته است؟
«بهم بگو چه اتفاقی افتاد؟»

خواهر من، قاتل زنجیره‌ای / اوینکن بریث ویث

البته فراموش نکنیم که داستان باید برای مخاطب مهم باشد. این حادثه‌ای که شرح می‌دهیم باید آنقدر وسوسه کننده، کنجکاوی برانگیز یا شوکه کننده باشد که مخاطب بخواهد دنبال ادامۀ آن برود.

۲. مجسمه به درد شروع نمی‌خورد!

وقتی داستان را شروع می‌کنی، بهتر است به‌جای توصیف اینکه او چگونه است و چگونه نشسته است و چگونه فکر می‌کند و دقیقا به کدام بدبختی فکر می‌کند، او را درحال انجام کاری نشان بدهی.

یکی از نکته‌های مهم در داستان‌سرایی معرفی کاراکتر است. چرا مخاطب باید به او توجه کند؟ چرا باید درگیر او و ماجراهایش بشود؟

ما می‌توانیم کاراکتر خودمان را توصیف کنیم، از افکارش پرده برداری کنیم یا کاراکتری را نشان بدهیم که پشت سرش غیبت می‌کند! اما هیچ چیز به اندازۀ عملِ خودِ کاراکتر نمی‌تواند او را خوب به تصویر بکشد. این عمل می‌تواند کلام او باشد. نه که بخواهد بنشیند و خودش را به دیگری معرفی کند. منظورم نحوۀ کلام و برخورد است. چگونه حرف می‌زند؟ چگونه کلمات را انتخاب می‌کند؟ و مهم‌تر از همه، چگونه واکنش نشان می‌دهد؟ این واکنش می‌تواند در قالب کلام یا رفتار باشد. درواقع با همین نحوۀ واکنش نشان دادن‌هاست که می‌توانیم یک تصویر عالی از او بسازیم. بدون اینکه درگیر توصیف و روایت‌های اضافی بشویم. (کاراکتر خود را با حادثه معرفی کنید)

۳. آن‌ها چه می‌گویند؟

به‌روش‌های مختلفی می‌توان یک صحنه را در داستان آغاز کرد. یکی از این روش‌ها شروع با گفت‌وگو یا همان دیالوگ است. متن زیر از کتاب «صحنه پردازی در رمان» نقل شده. در این بریده به نکات مثبت شروع صحنه با دیالوگ اشاره شده است:

«یکی دیگر از فنون شروع از وسط، شروع با گفت‌وگو است. در اینجا نیز، داستان از وسط یک حادثه شروع می‌شود. با این تفاوت که حادثه در اینجا گفت‌وگو است. مزیت این شیوه آن است که خواننده در اینجا ناگهان وارد اتفاقی که دارد رخ می‌دهد می‌شود. بنابراین، خواننده وارد جریان اتفاقی می‌شود که از قبل سرعت لازم را دارد و آن اتفاق او را پیش می‌برد. ضمن اینکه کنجکاوی برای کشف محتوای این گفت‌وگو در خواننده حالت تعلیق ایجاد می‌کند، چنان‌که گویی خواننده در یک رستوران پشت میزی نشسته است و دارد استراق سمع می‌کند تا ببیند دو نفری که در میز بغلی نشسته‌اند چه می‌گویند. علاوه‌ بر این، گفت‌وگو شیوه‌ای جذاب، ظریف و سریع برای شخصیت‌پردازی است؛ مثلاً، اولین صحنۀ رمان خودِ من، فرشتۀ زمینی، با یک گفت‌وگو شروع می‌شود:
کارل، درحالی که زانو زده بود تا لکه‌های خون را از کف اتاق پاک کند، گفت:«جایی خواندم که چند سال پیش در پاریس شورت ناپلئون را به حراج گذاشته بودند و یک مرد آن را خریداری کرد.»
من خنده‌ام گرفت و گفتم:«شورت؟»
-شوخی نمی‌کنم. آن را به حراج گذاشته بودند. همین آقایان که کت‌وشلوار شیک و گران به تن دارند، همگی خود را به آب و آتش می‌زدند تا برای آن شورت قیمت بالاتری بدهند. آیا این مسئله عجیب نیست؟
من قبلاً این رمان را با یک گفت‌وگوی دیگر شروع کرده بودم، اما وقتی خبر این حراج را در روزنامه خواندم، دیدم که این خبر می‌تواند موضوع یک گفت‌وگوی طبیعی بین این دو زن باشد. منظورم از آوردن این گفت‌وگو در اینجا، طرح نکات زیر بود:
۱. نشان بدهم که آن دو زن دوستان صمیمی هستند و دربارۀ هرچیزی می‌توانند با هم شوخی کنند و حرف بزنند.
۲. نشان دهم که آن‌ها زن‌هایی کامل هستند و حتی وقتی دربارۀ موضوعی جلف با هم صحبت می‌کنند، اصلاً احساس خجالت نمی‌کنند.
۳. لحنی شوخ ایجاد کنم. این امر بسیار حائز اهمیت است، زیرا چیزی بسیار جدی می‌خواهد اتفاق بیفتد (لحن شوخ باعث می‌شود خواننده موقع رخ دادن آن اتفاق بیشتر شوکه و غافلگیر شود؛ چون توقع رخ دادن آن اتفاق را ندارد).
۴. گفت‌وگوی آن‌ها دربارۀ یک موضوع وقعی باشد تا خواننده از آن خوشش بیاید.
۵. گفت‌وگو به‌قدری عجیب باشد که خواننده بخواهد بداند بالاخره این گفت‌وگو به کجا ختم می‌شود.
۶. یک عنصر تعلیق (پاک کردن لکۀ خون از روی کف اتاق) را در صحنه ارائه دهم، اما فعلاً، با نگفتن اینکه خون از کجا آمده،حالت تعلیق را برای خواننده دوچندان کنم.
به چند نمونه از شروع داستان با گفت‌وگو توجه کنید. این نمونه‌ها را از داستان‌های لئونارد مایکل انتخاب کرده‌ام:
گفتم:«ایکستاین، قبل از اینکه در بزند، مدتی پشت در گوش می‌ایستد. تا به‌حال به او ظنین نشده‌اید؟ آیا این مشکوک نیست که او پیش از در زدن پشت در می‌ایستد و به حرف‌های ما گوش می‌دهد؟»
دختره گفت:«می‌دانی که دیوانه شده‌ای؟»
برگرفته از رمان یک چیز پلید

دختره گفت:«فیلیپ این احمقانه است.»
من موافق یا مخالفتی نکردم. او منتظر بود جواب بود. یک پس گردنی بهش زدم.
برگرفته از رمان پسر شهرنشین

در هر دو مثال فوق، شروع صحنه با گفت‌وگو بی‌درنگ به داستان سرعت می‌دهد و در خواننده علاقه ایجاد می‌کند، زیرا خواننده می‌خواهد دربارۀ موقعیتی که این گفت‌وگو را ایجاد کرده بیشتر بداند. این فن برای بسیاری از نویسندگان جذابیت خاصی دارد، زیرا می‌توانند ضمن اینکه شش‌دانگ حواس خواننده را به جریان گفت‌وگو جلب کنند، شخصیت‌پردازی کنند، اطلاعات پس زمینۀ داستان را به خواننده بدهند و کشمکش پیرنگ (درگیری طرح) داستان و بسیاری از چیزهای دیگر را مطرح کنند. دقیقاً به همین دلیل، گرگوری مک‌دونالد اکثر صحنه‌های رمان‌های خود را با گفت‌وگو شروع می‌کند.»

4. اگر همراهم باشی…

همۀ ما می‌دانیم که انتظار، دلشوره و اضطراب ایجاد می‌کند. چون اطلاعاتمان محدود است. از پیشامد نهایی بی‌خبریم و یا منتظر رخدادن حادثه‌ای خاص هستیم. آیا خوب پیش خواهد رفت؟ آیا به خیر خواهد گذشت؟

احتمالا داستان‌هایی خوانده‌ای که با جملاتی مانند آنچه در ادامه آمده، آغاز می‌شوند:

  • اگر می‌دانستم که این آخرین تابستان من است…
  • هیچ وقت فکر نمی‌کردم آن دیدار آخرین دیدار باشد…
  • بی‌خبر بودم که چه واقعۀ شومی در راه است…

و جمله‌های مشابه دیگر.

در این تکنیک نویسنده به خواننده وعده می‌دهد که قرار است اتفاق ویژه‌ای رخ بدهد. مثل اینکه یک تکه شیرینی را جلوی یک کودک تکان بدهی و بگویی اگر بچه خوبی باشی و بدون نق زدن همراهم بیایی، این شکلات خوشمزه نصیبت می‌شود.

با این تکنیک از همان اول داستان یا صحنه یک تعلیق ایجاد می‌کنیم. وعده‌ای می‌دهیم و خواننده را با خودمان همراه می‌کنیم.

بعد از آن باید پاداش را رو کنیم. یادت باشد که اگر زیادی رسیدن به پاداش طولانی بشود حوصلۀ خواننده سر می‌رود.

و نکتۀ مهم بعدی این است که اگر پاداش به همان اندازه‌ای که ادعا کرده بودی برای مخاطب هیجان‌انگیز و خوشمزه نباشد، او کتاب را می‌بندد و به روح پاکت درود می‌فرستد!

البته لازم نیست حتما با «اگر می‌دانستم» و «بی‌خبر بودم» و این دست از عبارات داستان یا صحنه را شروع کنی. همین که تو به خواننده سرنخی بدهی که واقعه‌ای در پیش است، در اصل به او یک وعده داده‌ای.

پس حواست به وعده‌هایی که درشروع هر صحنه می‌دهی باشد!

5. جنایت کجا رخ داده؟

داستان کجا رخ داده؟ چه مکانی هستۀ اصلی داستان توست؟ این مکان با توجه به موضوع، طرح، ژانر و سبک می‌تواند متفاوت باشد. برای مثال گوشۀ تاریک یک کاراگاه قنادی مکان ایده‌آلی است برای پیدا کردن یک جسد. در داستانی که مشغول نگارش آن هستم، یکی از افراد این کاراگاه گم می‌شود، شخصی دیگر به قتل می‌رسد، پلیس موادی غیرقانونی در آن پیدا می‌کند و کاراکتر اصلی من قرار است در این کارگاه کار بکند و علاوه بر حل معمای داستان، به کشمکش‌های و گره‌های درونی و روانی خودش نیز دست و پنجه نرم کند. پس من می‌توانم داستانم را با تموصیف این کارگاه قنادی شروع کنم. کارگران را مشغول کار نشان بدهم و کاراکتر اصلی‌ام را غرق در کار یا فکر در این مکان به‌تصویر بکشم.

برای پیدا کردن این مکان باید از خودت بپرسی که آیا محل وقوع داستان، در خود داستان تأثیر ی خاص یا نقشی اساسی دارد؟ اگر پاسخت مثبت بود می‌توانی داستانت را با توصیف آن شروع کنی.

درواقع زمانی که داستان با توصیف یک مکان آغاز می‌شود این پیام به خواننده مخابره می‌شود که این محل چیزی فراتر از یک مکان عادی است. زیرا تأثیر زیادی بر کاراکتر اصلی‌مان خواهد داشت. هرچه نباشد قرار است زندگی‌اش را از تعادل خارج کند.

پس یکی از راه‌های شروع داستان، توصیف مکانی است که واقعۀ مهم داستان در آن رخ می‌دهد. این مکان می‌تواند یک خانه، بیمارستان، صحرا، دریا، جنگل، کشتی، یا هرجای دیگری باشد. حتی می‌توانید ارتباط کاراکتر اصلی‌تان را با آن مکان شرح بدهید. آیا پیش از رخ دادن حادثۀ اصلی هم این جا بوده؟ یا برای مثال کارآگاهی است که بعد از وقوع قتل به آن‌جا آمده؟

فقط قلم و کاغذ بردار، فکر کردن را تمام کن و با توصیف یکی از مکان‌های اصلی داستانت، نوشتن را شروع کن. حتی شاید هنوز ندانی که این مکان، مکان اصلی توست. فقط توصیف کردن را شروع کن!

6. جرقه چه زمانی زده شد؟

راه دیگری که می‌تواند برای شروع داستان از آن استفاده کنیم، شرح و توصیف زمان است. البته لازم نیست با شرح زمانه و تاریخ و جامعه‌تان کار را شروع کنید. فقط باید ببینید چه وقت از روز است. مهم نیست کجای داستان است؟! فقط قرار است داستان یا تنها این صحنه، از آن نقطه شروع بشود.

چه وقت از روز است؟ نیمه شب است؟ ظهر است؟ قدری درموردش برایمان توضیح بده. هوا چطور به‌نظر می‌رسد؟ چه میزان نور یا صدا در فضا هست؟ کاراکترمان در چه وضعی است؟ خلاصه هرچیزی که ماجرا را از آن زمان به‌خصوص شروع بکند.

استفاده از این شیوه می‌تواند مخاطب را کنجکاو کند تا مشتاق کسب اطلاعات بیشتری بشود. در ضمن می‌تواند سرنخی باشد درمورد درون مایۀ داستان، کاراکترها و مضمون داستان. و نیز با ایجاد یک پرسش، یک تعلیق بلندمدت ایجاد کند.

کار دیگری که در این روش می‌توانید انجام بدهید نوشتن درمورد بیدار شدن از خواب است.

داستان می‌تواند با بیدار شدن کاراکترمان شروع بشود. نحوۀ بیدار شدن او می‌تواند اطلاعات زیادی درمورد او و شخصیتش به ما بدهد.

پس می‌توانی نوشتن داستانت را با شرح دادن زمانی که واقعه رخ می‌دهد، یا زمانی که وقوع آن را پیش‌بینی می‌کند یا کلا زمانی که کاراکترمان را به سمت حادثۀ اصلی سوق می‌دهد شروع کنی.

7. همه‌اش خواب بود!

فرض کن درِ خانه‌ات را می‌زنند. گزارشگر و فیلمبردار و چند نفر دیگر جمع شده‌اند. چکی با مبلغی تپل کف دستت می‌گذارند و بعد می‌گویند «شما برندۀ خوش شانس ما هستید.». بعد هم درست زمانی که از شدت ذوق دچار حملۀ قلبی می‌شوید گزارشگر می‌گوید «یک وقت غش نکین. آخر همۀ اینها یک شوخی بود!».

این اتفاق چقدر بی‌مزه و اعصاب خردکن است؟ ایا حقشان نیست دنده‌هایشان را خرد کنیم؟!

حالا بیایید فرض کنیم که شما در صحنه‌ای از داستانتان اتفاق‌های غریبی را توصیف می‌کند. حوادثی که خواننده را به وجد می‌آورد و توجهش را حسابی جلب می‌کند. بالاخره کاراکترمان جربزه‌اش را جمع می‌کند تا آن حرف لعنتی را بزند. یا اینکه آن آدمکش نکبتی بالاخره مقتول تازه‌اش را گیر می‌آورد.

نفس مخاطب را بند می‌آوری و بعد می‌گویی، «عزیزم، اینها همه‌اش فکر و خیال بود. خواب و رویا بود. اتفاق حقیقی هنوز رخ نداده». خب مخاطب هم دیوانه می‌شود. به روح پاکت درود می‌فرستد و می‌رود پیِ زندگی‌اش.

اگر می‌خواهی صحنه‌ات را با خواب دیدن یا خیال کردن شروع کنی، باید به مخاطب چند سرنخ بدهی تا بفهمد یا لااقل شک کند که اینها هیچ کدام حقیقی نیست. برای مثال کاراکتر کاری را بکند که فقط در عالم رویا ممکن است. یا فضا به شکلی وهم انگیز و غیرطبیعی باشد که مخاطب حدس بزند این ماجرا در جهان حقیقی رخ نداده.

در این حالت نه تنها مخاطب دلسرد نمی‌شود، بلکه همذات‌پنداری‌اش هم بیشتر می‌شود. چون می‌داند و می‌بیند که فکر و خیال‌های اخیر و این خواب‌های غریب، چقدر کاراکتر را آشفته کرده.

8. جرقه‌ای که آتش به پا کرد

هر داستانی یک جرقه دارد. جرقه‌ای که درواقع همان ایدۀ اصلی است. ذهنمان را روشن کرده و اشتیاق نوشتن یک داستان در ما بیدار شده.

می‌توانیم داستان را با همان حادثۀ محرک شروع کنیم. دقیقا همانی که تعادل زندگی کاراکتر اصلی را به هم ریخته و او را به دردسر انداخته.

برای مثال در همان داستانی که گفتم مشغول نگارشش هستم، حادثۀ محرک زمانی بود که کاراکتر اصلی من جسد یکی از همکارانش را پیدا می‌کند. جرقه و تصویری بود که به ذهنم رسید و باقی ماجرا را به مرور به دنبال خودش کشید و شکل داد.

تمرکز ما می‌تواند رویِ خودِ حادثه باشد. آن را شرح بدهیم. زمانی که کاراکتر من جسد نیمه جان همکارش را پیدا می‌کند و کاری جز فرار کردن به ذهنش نمی‌رسد. می‌توانم نحوۀ این کشف را شرح بدهم. از واکنش کاراکتر. از خون‌آلود بودن صحنه. از آسیب‌های وارده.

و یا می‌توانیم به تأثیر آن حادثه بر افراد حاضر در صحنه بپردازیم. من می‌توانیم داستانم را از یک روز یا یک هفته بعد از واقعه شروع کنم. روحیۀ آشفتۀ کاراکتر را نشان بدهم. و کارهای غریبی که می‌کند. بعد به مرور سرنخ‌هایی بدهم و نقبی بزنم به گذشته تا نشان بدهم این تغییرات به این علت رخ داده.

شرح این تأثیرات می‌تواند به شکل نمایش دادن اتفاق‌های بعدی باشد. این واقعه چه اتفاق‌های دیگری را در پی داشته؟ برای مثال فرد تازه‌ای وارد محله می‌شود، بعد فردی ناپدید می‌شود یا به قتل می‌رسد. بعد از آن هم دومینو وار وقایع دیگری رخ می‌دهند.

البته به تعداد آدم‌های روی زمین می‌شود شیوه و روش برای شروع داستان پیدا کرد. این سه شیوه تنها راهنمایی هستند برای اینکه به سوی کاغذ و قلم برویم و اجازه بدهیم نوشتن داستان آغاز بشود. بالاخره داستان‌نویسی یک فرایند است که نوشتنِ خود داستات فقط بخشی از آن است. بعد از آن وقت زیادی برای بازنویسی و ویرایش در اختیار خواهیم داشت. پس بهتر نیست هرچه زودتر نوشتن داستانمان را آغاز کنیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *