یادداشت‌های من
خوراک روح

خوراک روح

  1. گاهی آدم از دست خودش کلافه می‌شود. یکهو هیجان زده می‌شوی و برنامۀ کاری را می‌ریز یا با شور از یکسری خرده هدف‌ها و تصمیمات و خیالات حرف می‌زنی و بعد فردا صبح که بیدار می‌شوی خبری از آن شوق نیست. به‌نظرت تمام آن حرف‌ها بیهوده بوده و بیخود ذهن مردم را آشفته کرده‌ای. خیلی سعی می‌کنم وقتی که هیجان زده‌ام حرف چندانی نزنم و تصمیم نهایی را هم نگیرم. اما باز آدم کلافه می‌‎شود. چرا آن شوق اینقدر زود از بین می‌رود؟
  2. چند روزی است که یک گله ویروس در من سکنی گزیده‌اند و حالم را خراب کرده‌اند. اما با این‌حال فرصتی فراهم شده تا بنشینم یک گوشه و کلی داستان بخوانم و ببینم. خیلی وقت بود دنبال یک بهانه می‌گشتم تا بگویم حالم خوش نیست و از تمام کارهای اصلی و فرعی‌ام کناره بگیرم. بیمار شدن همچی هم بد نیست! البته اگر آبریزش بینی و ریه‌های بی‌رمق و تهوع و سرگیجه و بدن درد و قدری تب و فشاری که توی سرم هست را نادیده بگیرم.
  3. راستش امروز نه ایده‌ای برای نوشتن داشتم و نه چیز خاصی در ذهن داشتم. اما نمی‌توانستم یک یادداشت تازه ننویسم.
  4. فکر کنم هفتۀ دیگر یک دست اساسی به سایت بکشم. شاید هم قدری دیرتر. بر‌هرحال یک خانه‌تکانی اساسی در راه است.
  5. خیلی وقت بود که فاصله‌ام را با دنیای داستان‌های جنایی و ژانرهای وحشت حفظ کرده بودم. دلیلش را مشخصا نمی‌دانستم اما احساس می‌کردم بهتر است کمتر سراغشان بروم. اما حالا از نو بیشتر دور و برشان می‌پلکم. آخر تا کی قرار است خودم را با کتاب‌های غیرداستانی عذاب بدهم؟ پس خوراک روحم چه می‌شود؟
برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.