تمرین نوشتن
تمرین لغتنامه و داستانک نویسی

تمرین لغتنامه و داستانک نویسی

چند وقتی است که تقریباً هر روز شش دانه لغت از لغتنامه قرص می‌گیرم و تمرین نوشتن می‌کنم. راستش نمی‌دانم کسان دیگری که به این تمرین مشغولند با این لغات چه می‌کنند، اما ذهن من با دیدن کلمه‌هایِ منتظر تنها کاری که می‌تواند بکند قصه ساختن است. بعضی وقت‌ها طرح داستانی خوبی آن وسط شکل می‌گیرید و گاهی هم داستان بدی از آب در نمی‌آید. مهم این است که بخش قصه پرداز ذهنم چرخدنده‌هایش را می‌چرخاند و از زنگ زدن و تار عنکبوت بستن این بخش جلوگیری می‌شود.

پیشنهاد می‌کنم شما هم اگر به نوشتن علاقه‌مندید تمرین لغتنامه را امتحان کنید.

آبریزگان (جشنی که در سیزدهم تیرماه در ایران باستان برپا می‌داشتند و آب بر یکدیگر می‌پاشیدند)، آبریزه(علتی در چشم که پیوسته اشک از آن فرو ریزد)، آبزن(حوض کوچک)، آب زندگی(آب حیات)، آبزه(آبی که از کنار چشمه، رود، تالاب و امثال آن ترواد)، آبِ زُهره(شراب، می باده) :

آبریزگان بود و همه به کنار رودخانه رفته بودند. مهتاب دور از جمعیت نشسته بود کنار آبزه و دست‌هایش را سپرده بود به خنکای آب. چند وقتی بود که دل و دماغ نداشت. صدای خنده‌ها برایش آبریزه بود تا اشکش را روان کند. همه پِیِ آب زندگی بودند و آبِ زُهره، ولی او به دنبال آبِ مرگ بود. به دنبال چیزی می‌گشت تا خلاصش کند. دستانش را از آب کشید بیرون و به تاول‌ها و لک‌های رویشان خیره شد. دستان خیسش را کشید به صورتش. تاول های صورتش به سوزش افتادند. همین دیروز فکری شده بود که خودش را توی آبزنِ حیاط خلاص کند. همین جا هم خوب بود. فقط باید صبر می‌کرد تا جشن تمام شود. اصلاً چرا صبر کند؟ فقط باید کمی دورتر شود. آن قدر دور که صدای خنده‌هاشان مغزش را نخورد. آن وقت خودش را می‌دهد به دست آب. هم خودش راحت می‌شد هم دیگران. نه دیگر او زیر بار نگاه دیگران له می‌شد و نه دیگران بیخودی برایش دل می‌سوزاندند. دیگر هم کسی مجبور نبود از زیر بار نگاه کردن به صورتش فرار کند. تازه از پچ پچه‌ها هم خلاص می‌شد. لازم هم نبود کسی برای پدرش دل بسوزاند که این دختر مانده سر دستش. مادرش هم از بار سرزنش دیگران خلاص می‌شد. دیگر کسی با دیدنش پچ‌پچ نمی‌کرد که به خاطر مادر بی فکرش به این حال و روز درآمده. که اگر مادرش برای نجات جان خودش رهایش نمی‌کرد حالا این طفل معصوم اینطور جزغاله نمی‌شد.

مهتاب سرش را تکاند و افکارش را ریخت روی چمن‌ها. بلند شد و به جمعیت نگاه کرد. بعد در جهت مخالف به سمت پر عمق رود قدم برداشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *