چالش 30 داستان
تلاش یک نویسنده

تلاش یک نویسنده

(چالش 30 داستان، روز بیست‌وهفتم)

«ارسلان درحالی که سعی داشت سیخ باریک را وارد شکاف بین گچ و پوستش کند، از خودش پرسید:«اگه تعقیبم کرده باشه چی؟» نوک تیز سیخ کشید به پوست ساقش. احساس کرد پوستش خراشیده شد. سیخ را کشید بیرون و پرتش کرد گوشۀ آشپزخانه. پردۀ پنجره را کنار زد و آرام توی کوچه نگاهی انداخت. یک گربه توی سیاهی زیر شاخ و برگ خانۀ روبه رویی داشت او را می پایید. پرده را انداخت. همانطور که لنگ لنگان به سمت دستشویی می رفت گوشی اش را از روی کابینت برداشت و نگاهی…»

زهرا با خودش گفت: «نه خوب نیست… باید یک چیز متفاوت بنویسم. از کسی که ترسیده. کسی که عذاب وجدان دارد و احساساتش غلیان کرده.»

از نو نوشت: «ارسلان سرش گرم رد کردن سیخ از شکاف بین ساق پا و گچ دورش بود که آن صدا را شنید. چیزی شبیه تقه زدن. انگار کسی یک سنگ کوچک را پرت کند سمت شیشه. احساس کرد نوک تیز سیخ پایش را خراش داده. سیخ را پرت کرد گوشۀ مبل و بلند شد. موبایل را از جیبش یرون آورد و چراغ قوه را روشن کرد. حواسش بود که نور را بالا نگیرد و با دست چپش کمی روی نور را گرفت. صدای تقه از نو بلند شد. این‌بار محکم‌تر بود.»

زهرا قدری صندلی‌اش را کشید عقب. احساس کرد ذهنش بیشتر از این جلو نمی‌رود. از نوشتن خسته شد. چیز زیادی ننوشته بود اما تمام روز ذهنش مشغول بود. مدام از این طرف به آن طرف می‌پرید و آخرسر هم هیچ کدام از کارها را به سرانجام نرسانده بود. درست وقتی که همه به تکاپو افتادند که این آخرین روز سال را پر و پیمان بگذرانند، او از تقلا دست کشید. اجازه داد روز آخر قدری آرام بگذرد.حالا هم نشسته بود پشت میز. مدام می‌نوشت و کنار می‌گذاشت. چند دکمه که می‌فشرد دستش درد می‌گرفت. دست راستش توی آتل بود و مدام درد و خواب رفتگی به سراغش می‌آمد. چشمانش را بست. پای خواب رفته‌اش را صاف کرد و سعی کرد به خارش کتف راستش بی‌توجهی کند. دستش توی آتل راحت نبود. اما اگر می‌خواست بیشتر از این ورم نکند و یک وقتی اوضاعش خراب‌تر نشود، باید تحمل می‌کرد.صدای تلوزیون دور بود. صدای زنگ تلفن بلند شد و پشت بندش صدای مادر. سعی کرد ذهنش را از همه چیز دور کند. از افکار مختلف و مبهمی که از صبح مشغول خوردن مغزش بودند.

صندلی‌اش را کشید جلو، و مشغول تایپ کردن شد: «شیر آب را باز کرد و دستش را زیر آب گرفت. آب سرخ توی روشویی چرخ زد و پایین رفت. خون‌ها انگار خشک شده و چسبیده بودند. صابون را برداشت و میان دستانش گرداند. کف را بارها و بارها میان انگشتانش سراند. دست‌هایش را به هم سابید. دستش پاک شده بود اما هنوز احساس سنگینی می‌کرد. انگار که چیزی نامرئی چسبیده باشد به دست‌هایش. به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. موهای تیره‌‌اش از زیر کلیپس در رفته بودو صورتش را قاب کرده بود. سمت چپ سرش شکافته بود و خون شره کرده بود به کنارۀ صورتش. گردنش کبود بود. همه چیز زیر نور زرد لامپ تیره‌تر به‌نظر می‌رسید. دستش را زیر آب کاسه کرد و پاشید به صورتش. خنکای آب حالت تهوعی که به دلش چنگ انداخته بود را قدری پس زد. آب را بست و حوله را برداشت. کشید روی صورتش. سفیدی حوله سرخ شد. حوله را روی زخم سرش فشرد. بیرون که آمد روی مبل نشست. جابه‌جا سرخی روی مبل جا خوش کرده بود. نگاهش را به فرش دوخت. ارسلان خوابیده بود. با سری شکسته و گلویی دریده. قرار نبود کار به اینجا بکشد. قرار بود یک شب عادی باشد. مثل همۀ شب‌های دیگر. یک دورهمی خانوادگی. یک دیدار خواهر و برادری بعد از چند سال دوری و چندماه بی‌خبری. حوله را انداخت روی صورت ارسلان تا چشمان باز مانده‌اش بیشتر از این عذابش ندهد. موهای ارسلان برخلاف او صاف بود و روشن. درست مثل چشمانش که به مادرشان رفته بود. او همیشه حسرت چشم‌های روشن ارسلان را خورده بود.زانوهایش را بغل گرفت و سرش را گذاشت روی‌شان. چشم‌هایش را بست. صداها توی سرش جان گرفتند.»

زهرا دست از تایپ کشید از خودش پرسید که: «قرار بود این یک دیدار عادی باشدیا یک جلسۀ احضار روح؟ این دختر چه مرگش است؟ آخر ارسلان برادرش است یا یک مدیوم قلابی؟» فکرش به‌جایی قد نداد. ایدۀ آخرین نمایشنامه‌ای که خوانده بود خودش را پرت کرده بود وسط افکارش و همه چیز را به‌هم ریخت. فکرش را رها کرد. نگاهی به ساعت انداخت. از نیمه شب گذشته بود. باید مسواک می‌زد و می‌خزید زیر پتو تا قدری مغزش آرام بگیرد. آخر وقتی فکر آدم کم می‌آورد بهترین کار خوابیدن است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.