تاثیر گذارترین معلم

در برنامه دیروز کتاب باز، باز هم از معلم های تاثیرگذار صحبت شد.

میهمان برنامه شاعری بود که تعریف کرد که چگونه به خاطر نقش معلمش شروع کرد به سرودن شعر. آقای سروش صحت هم خاطره ای از یکی از معلمانشان گفتند. و بعد آقای احسان عبدی پور هم در بخشِ خودشان خاطره هایی از سه معلمانی که در زندگی شان تاثیر گذار بوده اند گفتند، و من باز مثل تمامِ دفعاتی که از معلم های تاثیر گذار نام برده شده بود، به یادِ خانمِ «نقاش» افتادم. اصلا هر وقت نویسنده ای میگوید فلان معلم با فلان کارش مرا ترغیب به ادامه مسیر در این وادی کرد من یادِ این معلمم می افتم.

خانم نقاش هر سه سال راهنمایی را معلم انشاء مان بود. نه چندان بداخلاق بود و نه معلم مورد علاقه همه بود. راستش حتی تا حدی بچه ها دلِ خوشی از او نداشتند. آن هم به این خاطر که توی نمره دادن سخت گیر بود.

سال اول که بودیم گهگدار برای نوشتن انشا هایم از مادرم کمک میگرفتم. چند وقتی که گذشت رسماً انشاء ها را مادرم می نوشت.

یکی دو باری غیر مستقیم بهم فهماند، که فهمیده که خودم این ها را ننوشته ام.

سالِ دوم بودیم. اولین جلسه بود به گمانم. موضوع انشا را همان اول کلاس داد و بعد گفت که همین حالا بنشینید به پایِ انشاهاتان. آه از نهاد همه برآمد و علی الخصوص من.

اولش سخت بود. اصلاً دیگر داشت از این درس بدم می آمد. ولی کم کم که گذشت و دیدم انشاهایم بدک نیست و دارم نمره هایِ خوبی از این معلم و درس میگیرم، دلم گرم شد به نوشتن و زنگ انشاء به یکی از کلاس های مورد علاقه ام تبدیل شد.

سال سوم هم با همین معلم کلاس داشتیم و با همین استراتژی پیش رفت. اصلاً اینبار خودم مشتاق بودم که زود انشا را نوشته و بروم سر کلاس بایستم پای تابلو و بخوانمش.

می توانم بگویم اولین داستان های کوتاهم از همان موقع ها شکل گرفتند. داستانی از زبان جورابی بو گندو و زندگیِ نکبت بارش، قصه یک کوالا و دوستانش، قصه یک دانشمندی که با سفینه اش میرود فضا و دل کندن از آدم فضایی ها برایش سخت می شود.

نمی دانم خانم نقاش الان کجاست. آخرین باری که دیدمش همان سالِ سوم بود. مدرسه مهشاد شیرازی واقع در کمپلو در اهواز. الآن کیلومتر ها از آن مدرسه و شهر دورم و در این روزها که جدی تر می نویسم چه قدر نوشتنم را مدیونِ خانم نقاش احساس می کنم.

اگر استراتژی اش را عوض نمی کرد، احتمالاً من همچنان یک خط در میان التماس کنان انشاء ها را گردنِ مامان جان می انداختم وهیچگاه نمی فهمیدم که می توانم نویسنده خوبی شوم.

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *