انتخاب رشته

امروز بعد از خواندن پستی(ادامه ی حیات ما در چه رشته ای باید باشد؟!) به یاد ایامِ تیره و تار، اما پر از شور نوجوانیِ خودم افتادم. روزهایی که هر دم به سویی بودم و در خیالی سیر می کردم. آینده دور بود و به خیالمان هنوز آینده در آینده بود. آن قدر فرصت داشتیم تا دم به دم رشته عوض کنیم و در خیالاتِ آینده از راه نرسیده پرسه بزنیم.

زمانی که سال اول دبیرستان قرار شد انتخاب رشته کنیم اولویتم را زدم ریاضی. راستش چندین دلیل داشتم. یکی اش این بود که مادر اصرار داشت به تجربی خواندن و در انتها پزشک شدنم و از طرفی پدرم می خواست انسانی خوانده و معلمی را همچو او پیشه ام سازم.

در گیر و دار تجربی بهتر است یا انسانی، من به رسم نوجوانی، سر خر را کج نموده و به سوی ریاضی و فیزیک تاخته تا در پناه فرمولیات و به دور از حفظیات دمی بیاسایم.

البته ناگفته نماند که ریاضی شیرینی خاصی داشت که به تمام سختی هایش می ارزید.

خلاصه اینکه به هوای فناوری اطلاعات و الصاق پیشوندِ  مهندس آی تی به اسمم رفتم سراغ رشته ریاضی.

چند وقتی که از شروع سال تحصیلی گذشت ( که زیاد هم نبود) متوجه شدم که آسمان چه قدر زیبا است و این ابر های کومولوس قلنبه چه قدر دلبری می کنند و خیره شدن به آسمان در نظرم نیکو تر از یکجا نشستن و خیره شدن به صفحه مانیتور جلوه کرد (البته الان هم کارم همان است) و زمان هایی که ابر های تیره در آسمان چرخ زده دور هم جمع می شوند چه نیکو احتمال بارش آسمان را پیش بینی می کنم!

از این رو بود که نشستم پای بخش پیش بینی هوای اخبار و قرار را بر آن گذاشتم تا هواشناسی بخوانم.

مدتی دیگر که گذشت علاقه ام از ابر ها هم بالاتر رفت و عملا از جو زمین خارج شد و در پی مستندات کیهان شناسی افتادم و سر در آوردن از فرایند تبدیل شدن ستاره ها به کوتوله سفید.

پس بر آن شدم تا در دانشگاه هوا فضا را در پیش گیرم.

سال سوم که از راه رسید دیدم نه، انگاری علاقه ام به سلول های سازنده و فرایند های ما بین شان گویی فزون تر از علاقه به سیارات و ستارگان است.

اول دل سپردیم به شیمی و بیش تر نمودن توجه به آن.

بعد از آن اما در یک روز زمستانی و شاید هم بهاری، ، یکی از همسالان تجربی که دوست یکی از همکلاسیان بود آمد به کلاسمان و به عنوان دوره کردن ژنتیک مندلی شروع کرد به توضیح درس برای من. اظهار کرد که این مسائل برای ما ریاضی ها صعب است به دلیل نا آشنایی مان با زیست شناسی، و احتمالا متوجه هیچ چیزی که می گوید نخواهم شد. و من نیز نه تنها تمام و کمال فرا گرفتم که مسائل را نیز حل نموده و از آن پس در دامِ عشقِ ژنتیک گرفتار شدم.

سال آخر دبیرستان که شروع شد، من تصمیم گرفته بودم بر انتخاب رشته زیست شناسی سلولی و مولکولی.

همین طور که سال می گذشت من در میان رشته ها و بررسی کردنشان غوطه می خوردم.

آخر سر رسیدم به عشقِ گمشده ای که همانا بیوتکنولوژی یا همان زیست فناوری خودمان بود.

وقتی که داشتم دفترچه انتخاب رشته را می بلعیدم از برای پر کردن فرم انتخاب رشته، مادر جان یک پیشنهاد عجیب و دور از انتظار دادند: روان شناسی.

که البته با رد قاطع من روبرو شدند آخر علوم پایه کجا و علوم انسانی کجا!

و اینگونه شد که آخرِ سر، شدم دانشجوی رشته روان شناسی.

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم که هر چند در این سال های نه چندان طولانی شاید زیاد از این شاخه به آن شاخه پریدم و چند ماه یکبار رشته هدفم را تعویض می نمودم. ولی یک چیزی در این میان ثابت بود و آن شوق نوشتن بود. می دانستم که هر رشته بخوانم و هر شغلی را که پیشه کنم دست از نوشتن نخواهم کشید.

اصلا دلیل رضایت دادن به خواندن روان شناسی و ادامه دادن در مسیرش همین نوشتن بود.

نمی دانم شاید ادامه پیدا نکند این مسیر اما از این انتخاب راضی ام و جدی شدن نوشتنم را مدیون همین رشته می دانم. چون به عنوان محصلِ این رشته مجبور به تغییر شدم و همین تغییرات مسیر نوشتنم را هموارتر کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *