یادداشت‌های من
استاد عربی

استاد عربی

رابطه ام با درس عربی خوب بود. ولی مشکلی پیش آمد که به گمانم ریشه اش در سال اول دبیرستان باشد. دقیقا همان جلسه ای که درس جامد و مشتق را غایب بودم. سال بعد به هرحال عربی را گذراندم. ولی سال سوم دیگر اوضاع خیلی خراب شد! حتی یک مفعول را هم نمی توانستم تشخیص بدهم. عربی شده بود درسی منفور. تا اینکه توی یکی از این موسسات کنکوری ثبت نام کردم. اواخر پاییز وارد کلاسشان شدم و آنها از تابستان شروع کرده بودند. عقب بودم باز هم از کلاس. فکر می کردم که بی فایده است و فقط پول حرام کرده ام. ولی یک اتفاقی افتاد. استاد نسبتا عبوس و جدی و سخت گیری داشتیم که رحم و مروتی توی کارش نبود. از ترس اینکه مثل خیلی های دیگر توی آن جمعیت کلاس ضایعم نکند چسبیدم به خواندن و خواندن و خواندن و هرچه را عقب بودم جزوه هایش را از بقیه گرفتم. خلاصه جزوه عربی از دستم نمی افتاد. حتی توی مدرسه تا وقت خالی گیر می آوردم مینشستم به خواندن و تمرین کردن. یکبار سرکلاس عربی توی مدرسه بعد از امتحان که وقت آوردم جزوه را درآوردم و نشستم به خواندن. چشم دبیر عربی به جزوه افتاد. گرفتش و خواندنش و پرسید که ماله کجاست؟ وقتی فهمید کلاس عربی می روم خیلی بهش برخورد. احساس کردم از آن روز کمی بیشتر سر و سنگین رفتار می کند با من. ولی انگاری زود یادش رفت. شاید هم وقتی پیشرفتم را در عربی دید نظرش را عوض کرد. خلاصه اینکه شدم یکی از کسانی که همیشه برای عربی حاضر به یراق و آماده اند. حتی با اینکه آخر سال یک سری مشکلاتی پیش آمد و نتوانستم برای آن امتحان پایانی و نهایی سال سوم آن طور که باید بخوانم، بین خودمان می ماند؟ فقط رسیدم نیمه اول کتاب را بخوانم!، با این حال بالا ترین نمره ام در کارنامه شد عربی.

از آن موقع عربی برایم حلاوتی خاص پیدا کرد. درست است که خیلی از قواعد را یادم رفته و اگر یک سری آزمون کنکوری بگذارند جلوی رویم نمی توانم سربلند بیرون بیایم، ولی به هرحال عربی از یک درس نچسب تبدیل شد به درس مورد علاقه ام. یادم است که دوشنبه ها تا از مدرسه بر میگشتم، سریع تکالیفم را انجام می دادم و برنامه فردا را آماده می کردم و تا ساعت بیاید پنج و خورده بشود و بابایی بیاید دنبالم تا برویم کلاس عربی، کتاب عربی از دستم نمی افتاد و لغات و قواعد را مرور می کردم و با فشاری افتاده و دستانی یخ زده وارد کلاسش می شدم. هیچ وقت سر کلاسش صدایم نزد، هیچ وقت از تکالیفم ایرادی نگرفت و هیچ وقت سر کلاسش ضایع نشدم ولی همان اضطراب کاری کرد که با سخت کوشی ضعفم را جبران کنم.

اگر آن کلاس را نمی رفتم، احتمالا مثل خیلی های دیگر همان جزوه ها را شب امتحان سق میزدم و با سلام و صلوات برگه را تحویل می گرفتم و می دادم و بعدش دیگر عربی برایم مهم نبود.

امیدوارم استاد اکبری عزیز در صحت و سلامت کامل باشند. نمی دانم الان کجاست ولی طبق آخرین خبری که پارسال دریافت کردم هنوز به تدریس عربی مشغول است.

پیش دانشگاهی که بودم برای کنکور در همایش عربی که برای کنکوری ها در اردیبهشت ماه برگزار کرده بود شرکت کردم. کلی کیف کردم از مرور عربی و زدن تست های رنگ به رنگ. به مناسبت روز معلم بعضی از بچه ها برایش کادو آورده بودند. من هم یک کاکتوس کوچک برایش گرفته بودم. وقتی که گلدان را می دادم دستش توضیح دادم که هفته ای یکبار آب می خواهد و اینکه امواج مضر را جذب میکند. برای همین آن کاکتوس را برایش بردم. هرچه میگرفتم یک کادو بیش نبود. ولی آن گلدان برای حتی شده کمی حفظ سلامتی اش بود. شاید آن کاکتوس تا به حال به فنا رفته باشد. ولی دوست دارم فکر کنم که کنار لپ تاپش روی میز کارش میگذاردش و امواج  حاصل از وسایل الکترونیکی کمتر بهش آسیب می رسانند تا بتواند سالهای بیشتری عربی تدریس کند و عشق به عربی را در افراد بیشتری زنده کند.

برچسب ها:

4 نظرات در مورد “استاد عربی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *