آینه

1-کهنه را برداشت.

2-در سطل آب خیس کرد و چلاند.

3-کهنه نم دار را کشید به آینه.

4-دستمال را که دوباره به آب زد، قرمزی خون های خشک شده در آب پخش شد.

5-کمرش را صاف کرد.

6-گوشه و کنار اتاق را خوب برانداز کرد.

7-گوشه ای از روتختی خونی بود.

8-در کمد را باز کرد و یک دست رو تختی دیگر در آورد.

9-قبلی را جمع کرد.

10-وقتی که داشت در اتاق را می بست چشمش به تصویر صد تکه شده اش در آینه افتاد.

11-باید قبل از اینکه دیر بشود آینه را هم عوض کند .

12-هوا آن قدر تاریک بود که دیده نشود.

13-آرام از پله ها پایین رفت.

14-بیرون ساختمان ایستاد و تک تک پنجره ها را پایید.

15-موقع برگشتن به بالا هم دم در واحد ها گوش ایستاد تا مطمئن شود سر و کله هیچ مزاحمی پیدا نخواهد شد.

16-دست تنها سختش بود.

17-راست می گفتند که جسد سنگین می شود.

18-سرش را توی چندتا نایلون پیچیده بود و حسابی سلفون پیچ کرده بود تا باز همه جا را به گند نکشد.

19-جز دردسر هیچ نداشت.

20-حتی مردنش هم پر دردسر بود.

21-محض احتیاط از بازنشدن پلاستیک ها کلاهی بافتنی سرش کرد.

22-بارانی را هم تنش کرد و کشان کشان از در واحد بردش بیرون.

23-فقط خدا خدا می کرد کسی به کله اش نزده باشد بیاید بیرون که در این آب و هوای بد باید دو برابر بیل میزد.

24-دیگر حال پاک کردن اثرات یک جرم دیگر را نداشت.

25-همین یکی آخریش بود. اصلا دیگر برای هفت پشتش بس بود.

26-دکمه آسانسور را زد.

27-خدایا خالی باشه. خالی باشه.

28-چشمش میان در آسانسور و واحد روبه رو میپرید.

29-در رو باز نکنه. باز نکنه.

30-بالاخره آسانسور رسید.

31-خالی بود.

32-سریع وارد شد.

33-بعدش باید سریع بر می گشت و پلاستیک ها را می آورد.

34-جابه جا کردن آن ها دیگر کاری نداشت.

35-آسانسور که به همکف رسید اول چشم گرداند کسی نباشد.

36-دست انداخت زیر بغلش هایش و کشان کشان از آسانسور خارجش کرد.

37-چشمش به در واحد همکف بود.

38-آخر چرا باید اینجا هم واحد باشد.

39-اصلا چرا نباید پارکینگ زیر زمین باشد؟

40-تا برسد پای ماشین جان به لب شد.

41-در عقب را باز کرد و او را کشاند روی صندلی.

42-مجبور شد پاهایش را جمع کند تا در را بتواند ببندد.

43-دیلاق. مرده شورشو ببرن با این پاهای درازش. حالا اگه کسی ببیندش؟ می تونم بگم خوابه. یا چمیدونم. اصلا حالش بده دارم میبرمش بیمارستان. آره همین خوبه. سابقشم که خرابه.

44-در ماشین را قفل کرد.

45-با دو پلاستیک زباله بزرگ برگشت.

46-در صندوق را بست که یکهو ساکن واحد سه بیرون آمد.

47-نگاهشان به هم گره خورد.

48-پرخاش کرد: فرمایش؟

49-ساکن واحد سه جلو تر آمد و به داخل ماشین سرک کشید: طوری شده؟

50- مگه نمیبین؟ حالش بده. دارم میبرمش بیمارستان.

51-ساکن واحد شماره سه نگاهی مشکوک به او انداخت و به ماشین نزدیک تر شد: سر شب که حالش خوب بود.

52-جلو آمد و جلوی پنجره ایستد تا ساکن واحد شماره سه نتواند صورتش را ببیند: مگه حال بدی خبر میکنه؟ از خواب پرید. حالش به هم خورد.

53-می خواین زنگ بزنیم اورژانس؟

54-عصابی شد: فکر کردی خودم عقلم نمی رسه؟ داروهاش رو دادم. حالام دارم برای اطمینان میبرمش بیمارستان.

55-ساکن واحد شماره سه شانه ای بالا انداخت و دور شد. ولی کماکان چشمش به ماشین بود.

56-سوار شد و ماشین را روشن کرد: مردک فضول. معلوم نیست از کجا بو به دماغش می خوره. انگاری علم غیب داره.

57-ماشین را راند و دور شد.

58-اگر این مردک پی ماجرا را می گرفت چه کند؟

نگاهی از توی آینه به صورت پلاستیک پیچ شده او انداخت.

59-شانه ای بالا انداخت: فوقش یه فضول کمتر. زندگی بهتر.

60-در سیاهی شب دور شد.

برچسب ها:

2 نظرات در مورد “آینه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *