آینه

کهنه را برداشت و در سطل آب خیس کرد و چلاند و کشید به آینه. دستمال را که دوباره به آب زد، قرمزی خون‌ها در آب پخش شد.

کمرش را صاف کرد. گوشه و کنار اتاق را خوب برانداز کرد. گوشه‌ای از روتختی خونی بود. در کمد را باز کرد و یک دست رو تختی دیگر در آورد. وقتی که داشت در اتاق را می‌بست چشمش به تصویر صد تکه شده‌اش در آینه افتاد و با خودش فکر کرد که باید قبل از اینکه دیر بشود آینه را هم عوض کند.

هوا آن قدر تاریک بود که دیده نشود. آرام از پله‌ها پایین رفت.‌ بیرون ساختمان ایستاد و تک تک پنجره‌ها را پایید.

موقع برگشتن به بالا هم دم در واحدها گوش ایستاد تا مطمئن شود سر و کلۀ هیچ مزاحمی پیدا نخواهد شد.

دست تنها سختش بود. راست می‌گفتند که جسد سنگین می‌شود. سرش را توی چندتا نایلون پیچیده بود و حسابی سلفون پیچ کرده بود تا باز همه جا را به گند نکشد. جز دردسر هیچ نداشت. حتی مردنش هم پر دردسر بود. محض احتیاط از بازنشدن پلاستیک‌ها کلاهی بافتنی سرش کرد. بارانی را هم تنش کرد و کشان کشان از در واحد بردش بیرون. فقط خدا خدا می‌کرد کسی به سرش نزده باشد بیاید بیرون که در این آب و هوای بد باید دو برابر بیل می‌زد. دیگر حال پاک کردن اثرات یک جرم دیگر را نداشت. همین یکی آخریش بود. اصلاً دیگر برای هفت پشتش بس بود.

دکمه آسانسور را زد. «خدایا خالی باشه. خالی باشه.» چشمش میان در آسانسور و واحد روبه رو می‌پرید. «در رو باز نکنه. باز نکنه.» بالاخره آسانسور رسید. خالی بود. سریع وارد شد. باید سریع بر می‌گشت و پلاستیک‌ها را می‌آورد. جابه‌جا کردن آن‌ها دیگر کاری نداشت.

آسانسور که به همکف رسید اول چشم گرداند کسی نباشد. دست انداخت زیر بغلش‌هایش و کشان کشان از آسانسور خارجش کرد. چشمش به در واحد همکف بود. آخر چرا باید اینجا هم واحد باشد. اصلا چرا نباید پارکینگ زیرزمین باشد؟ تا برسد پای ماشین جان به لب شد. در عقب را باز کرد و او را کشاند روی صندلی. مجبور شد پاهایش را جمع کند تا در را بتواند ببندد.

«دیلاق. مرده شورشو ببرن با این پاهای درازش. حالا اگه کسی ببیندش؟ می تونم بگم خوابه. یا چمیدونم. اصلا حالش بده دارم میبرمش بیمارستان. آره همین خوبه. سابقشم که خرابه.»

در ماشین را قفل کرد. با دو پلاستیک زباله بزرگ برگشت. در صندوق را بست که یکهو ساکن واحد سه بیرون آمد. نگاهشان به هم گره خورد. پرخاش کرد: فرمایش؟

ساکن واحد سه جلوتر آمد و به داخل ماشین سرک کشید: طوری شده؟

-مگه نمیبین؟ حالش بده. دارم می‌برمش بیمارستان.

ساکن واحد شماره سه نگاهی مشکوک به او انداخت و به ماشین نزدیک‌تر شد: سر شب که حالش خوب بود.

جلو آمد و جلوی پنجره ایستد تا ساکن واحد شماره سه نتواند صورتش را ببیند و گفت: مگه حال بدی خبر می‌کنه؟ از خواب پرید. حالش به هم خورد.

می‌خواین زنگ بزنیم اورژانس؟

صدایش را بالا برد و گفت: فکر کردی خودم عقلم نمی‌رسه؟ داروهاش رو دادم. حالام دارم برای اطمینان می‌برمش بیمارستان.

ساکن واحد شماره سه شانه‌ای بالا انداخت و دور شد. ولی کماکان چشمش به ماشین بود.

سوار شد و ماشین را روشن کرد و زیر لب گفت: مردک فضول. معلوم نیست از کجا بو به دماغش می‌خوره. انگاری علم غیب داره.

ماشین را راند و دور شد. اگر این مردک پی ماجرا را بگیر چه کند؟ نگاهی از توی آینه به صورت پلاستیک پیچ شدۀ او انداخت. شانه‌ای بالا انداخت و گفت: فوقش یه فضول کمتر. زندگی بهتر.

در سیاهی شب دور شد.

برچسب ها:

3 نظرات در مورد “آینه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *