آلرژی، پیاده روی و نوشتن!

تردید در نوشتن دست و بال آدم را می بندد. مثل همین حال یکی دو روز من. دیروز کلی ذهنم را تکاندم تا چند تا جمله به چند جمله دیگر قدیمی اضافه کنم و پستی را جمع و جور کنم برای انتشار. از دیروز تا به حال فکرم درگیر بود که برای امرزوچه کنم؟ و هنوز هیچ!

حالا که پست دیروز را می خوانم به نظرم آشفته می رسد و پراکنده. جمله هایش را از این گوشه و آن گوشه آزاد نویسی و چرک نویس ها و گوشه های گردو خاک گرفته ذهنم جمع کرده بودم!

برای امروز هرچه به ذهنم رسید، چنگی به دل نمی زد. دیدم روا نیست به بهانه روشن نگه داشتن چراغ اینجا، یک چیز سر هم بندی شده را به خورد ملت بدهم!

این شد که تصمیم گرفتم از ناتوانی و فلج موقتم در امر نوشتن بنویسم. یک جور احساس بی حوصلگی میکنم. البته می تواند به خاطر گوشه عزلت گزیدنم هم باشد. به خاطر عود کردن آلرژی از هوای آزاد دوری میکنم و از ترس تشدید شدنش توی خانه پرسه میزنم.

پیاده روی یکی از لذت های زندگی است. اصلا همین که پاهایت یکی بعد از دیگری قدم بر می دارند و باد می خورد به کله ات، انگاری همه چیز دگرگون می شود. چند وقتی بود بیشتر می رفتم توی حیاط. قدم میزدم، پادکست گوش می کردم، کتاب می خواندم. و یکی از لذت هایم همین پرسه زدن ها توی حیاط بود.

نه که حالا دیگر نباشد و خوشم نیاید از پیاده روی یا پادکست گوش کردن. نه، مجبورم توی همین فضای خانه برای خودم پرسه بزنم و اتاق ها را بالا و پایین کنم.

به دلیل نزدیک شدن بهار، حساسیتم شدید شده و زده بالا. چهار پنج روزی است که هر روز به دستور پزشک محترم، کلی دارو از انواع و اقسام ضد حساسیت ها می اندازم بالا و جز چند نفس عمیق کوچک، بهره دیگری از هوای آزاد نمی برم.

اصلاً همین که پایم را می گذاشتم توی حیاط و آسمان را نگاه می کردم و دمِ باغچه خیره میشدم به شاخه های بی برگ و بار درخت ها و بوته گلی که داشت برگ های سبز و قرمز جدید جوانه می زد، پر از شور و کلمه می شدم.

دوست داشتم مسافت های بیشتری را پیاده گز کنم.

فعلاً که باید مراعات حال آلژری را کرد و محتاط بود.

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *